آقا محمد قاسم

چه بسیارند آدمهایی که تا آینده های دور از صحنه روزگار محو نخواهند شد.

زن :" از خر شیطون بیا پایین، مرد."

مرد :" دست بردار زن. سر صبحی اوقات مرا تلخ نکن."

زن :" امروز را دندان روی جگر بگذار. بگذار نگویند آقا محمد قاسم قُرُق را شکست. با این کارِت از چشم اربابها می اُفتی."

آقا محمد:"زن دعا کن آدم از چشم خدا نیفتد. از چشم بنده خدا اگر افتاد برمیخیزد."

زن در حالیکه جلو خر را گرفته بود :" بگذار دیگری این کار را بکند."

آقا محمد:" زن برو کنار . دو روز است مال و حالم گرسنه اند. علفهایم روی زمین دارد می پوسد. همه اش که نمیشود کاه تر کرد!

زن :" امروزِ دیگر خر را نبر دشت. من خودم می آیم و دو- سه کرت علفها را روی سرم میگذارم و بالا می آورم."

آقا محمد با اخم در جبین:" لاالاالالله. برو کنار زن. دل مرا به تکان نیاور."

خشمی سرد اندک اندک وجودش را فرا گرفت. با غیظ سرِ زنش داد کشید:" خر را ول کن."

او تصمیم داشت شکیبا باشد. اما اینک به هیجان آمده بود و صدای تپش ناموزون قلبش را می شنید.

زن که مستاصل شده بود گفت:" پس از این پشت برو تا اربابها تو را نبینند."

آقا محمد پس از اینکه از دست زنش خلاص شد، خرش را هی کرد و از وسط خیابان اصلی به طرف دشت روانه شد. کمی بالاتر از چشمه، مقابل خانه اسماعیل نصرالله، میرگل خشت میمالید و چهاربیتی زمزمه میکرد. سفره نیم چاشتیش را در سایه دیوار گذاشته بود. آقا محمد به او خدا قوت گفت و به راهش ادامه داد.آب در دو جوی خیابان می غلطید و با صدای دلنوازی می رفت تا در دشت رها شود. هوای دل انگیز بهاری، آدم را به وجد می آورد.... آقا محمد وقتی به مقابل اربابها که سایه دیوار نشسته بودند و تعدادشان از انگشتان یک دست بیشتر بود، رسید، سلام بلند بالایی کرد... حس خاصی در سینه اش در غلیان بود.... هنوز چند قدم دور نشده بود که اربابها از حیرت درآمدند... یکی گفت :"باید کاری کرد... دیگری گفت:"جعفر جلویش را میگیرد." آن یکی نیم خیز شد.... که شیخ گفت:" صبور باشید.هیچ حرفی هم نزنید که از دستتان رفته.... من این طایفه را  خوب می شناسم. خصوصا آقا محمد که هم از پشت و هم از شکم، وارث غُدی و غرور است. باید فکرهایمان را روی هم بگذاریم تا نه قُرُق بشکند و نه غرور."

سید ریاض در حالیکه انبوهی دود از دهان خارج میکرد، خاکستر چپقش را تکاند و گفت:" از رمضان فرخی شنیدم که روزی غلام ژاندارم سوار بر جمازی برای انجام ماموریتی از خور به چوپانان می آمده که آقامحمد را در راه میبیند که سوار بر خر است و تفنگی بر دوش دارد. تصمیم میگیرد تفنگش را بگیرد. آقامحمد میگوید اگر تفنگ مرا میخواهی باید بزور بگیری. غلام از خیر تفنگ میگذرد و خرش را سینه میکند که ببرد. آقا محمد گلنگدن میکشد، به زانو می نشیند و بطرف ژاندارم نشانه رفته و با لحنی منقلب میگوید:" نشد رفیق، هر دادی ستدی دارد. خر میخواهی باید تسویه حساب بکنی." غلام ژاندارم از خیر خر هم میگذرد.... وقتی داستان غلام را شنیدم به او گفتم آقا محمد برادر زن من است، شانس آوردی زیاد سر بسرش نگذاشتی، والا شترت بی سوار به چوپانان می آمد.***

 جعفر که سایه درخت به روی چهره اش افتاده بود و فرورفتگیهای گونه اش را نمایان تر میکرد، با چشمان ریز، گرد و سیاهش که زیر پیشانی آفتاب سوخته اش گود افتاده بود، آقا محمد و خرش را برانداز کرد و گفت:"پس این حیوان را آوردی چه کار؟!

آقا محمد لبهایش را که بیشتر به اخم میمانست گشود و گفت:" میخواهم علف بارش کنم."

جعفر:" مگر نمیدانی ورود خر بدشت غدغن است !؟"

آقا محمد تنگ حوصله و گرفته گفت:"میدانم."

جعفر با حالتی کنجکاو و پرسشگر به آقا محمد نگاه کرد و گفت:" میدانستی و آوردی!؟" و راه خر را بست و ادامه داد:" به من گفتند هیچ رعیتی حق ندارد خر بدشت بیاورد. دست کم تا بعد از درو جو."

آقا محمد خندید و گفت:" لابد برای یک کَلَفت قَصیل است که این زبان بسته ممکن است به نیش بکشد!؟"

و ابرو درهم کشید و خرش را هی کرد و لُندید:" دشتبانی باش. خالوی منی عزیزی.... اما من، خرم را تا ته دشت می برم."

جعفر رنجیده خاطر گفت:" اما من دستور دارم."

آقا محمد در حالیکه خرش را هی میکرد، سرش را برگرداند و با صدای بلند گفت:" به آنهایی که دستور دادند بگو خودشان بیایند جلو خر مرا بگیرند."

جعفردهانش را باز کرد، خواست چیزی بگوید، حرفش را سبک سنگین کرد و چیزی نگفت. مدتی نسبتاً طولانی به پشت سرِ خواهرزاده اش نگاه کرد. سپس روی دوپا نشست و به تنه درخت تکیه داد. و در حالیکه خشمی فرو خورده آزارش میداد، کیسه چپقش را که لای شال کمرش بود ، گشود و چاق کرد وبا پُک عمیقی که به آن زد که سوتی پیوست داشت، دود را به تمام رگهایش دواند و پشت بندش، سرفه ای زنگدار از سینه اش برخاست. به آسمان نگاه کرد، فضای بی پایان و آبی آسمان برق میزد. گهگاه پرنده ای فضا را با فریاد شادی می شکافت... از ته دشت آن دورها، کسی چاربیتی حزن آوری میخواند. فریاد آن  پرنده با خود شادی می آورد، اما این آواز، آدم را غصه دار میکرد... بگذریم، چیزی نگذشت که این خبر که آقا محمد قاسم قُرُق را شکسته، دهان به دهان گشت و به گوش همه بخصوص رعیت ها رسید..... و اما در محفل اربابی، دیگ چه کنمشان بار بود که سر و کله عباس عظیمی پیدا شد. شیخ با لبخندی از روی رضایت گفت:" باید از اربابش بخواهیم برود و خر رعیتش را از دشت بالا بیاورد.

آقا محمد مشغول ویجین علفهای هرز بود که خدا قوت غرّایی شنید! صاحب صدا کسی نبود جز عباس عظیمی.

آقا محمد در حالیکه چشمانش را هاله ای از خستگی پوشانده بود، قامت راست کرد و پس از اینکه عرق های صورتش را که در سه جوی باریک به پایین می غلتیدند پاک کرد، رگ کمر شکست و گفت:" عمر شما زیاد ارباب."

عباس عظیمی در حالیکه به کشتزارها که مانند تور سبزی همه جا را پوشانده بود، نگاه میکرد و به سنبله های گندم و جو می نگریست و با تحسین به آقا محمد خیره شده بود، قصه شاخ و برگ داری سر هم کرده بود و تعریف میکرد. در آخر گفت:" آقا محمد، کمی پاهایم درد میکند. اجازه میدهی سوار خرت بشوم و بروم بالا؟

آقا محمد آنچنان به او چشم دوخت که گویی میگفت، ارباب، دروغ نگو. شعر قافیه میخواهد و دروغ چفت و بست.... و اندیشید، هدف برگرداندن این حیوانست.... پس در حالیکه راست و مغرور ایستاد، همچون درختی در انتظار وزش باد، گفت:" به یک شرط ارباب. که سوار شوید و چادرشب علف را بغل بگیرید."

عباس عظیمی با قهقهه یی پرصدا خندید... او خوب میدانست نه نگاه آقامحمد خنده دار بود و نه کلامش... او رفت و پشت سر خود را هم نگاه نکرد.

آقا محمد نگاهی به خر انداخت و گفت:" همه ی این بازیها سرِ دَلَگیهای تُست.

او ساعتی بعد که آفتاب کما بیش به میانه آسمان رسیده بود، چادر شب علف را روی گُرده خر گذاشت و به طرف خانه راه افتاد و از همان راهی که آمده بود بازگشت.

آقا محمد قامتی رسا داشت و چشمانی مهربان. با تانی حرف میزد، بیاد ماندنی. او خودار بود، سفره دلش گره زده و بسته بود و خود را برای این و آن آشکار نمیساخت. جدیت با نقش و متن صورتش خو گفته بود و صداقت از وجناتش می بارید. چهره گندمگونش را سبیل سیاه و نازکی با ته ریشی ملایم زینت میداد....

فردای آنروز ورود خر به دشت آزاد شد، به شرط داشتن پوزه بند.

کارصمد سکه شد. بافت زنبیل ، دولنده و جارو را کنار گذاشت و به بافتن پوزه بند برای خران پرداخت. همان صمد درشت قامتی که از بیماری آسم رنج میبرد و به همین علت مورد عنایت مالکان قرار نگرفت،  که اگر میگرفت شاید رعیت موفقی می شد. والسلام


/ 0 نظر / 34 بازدید