امامقلی

به نقل از علی امامقلی

وچه بسیارند مردانی که نامشان خاطراتی را به یاد می آورد.

در نیم چاشت یکی از روزهای خدا در چوپانان سال 1344 خورشیدی، هوا پاک بود و آسمان صاف، فقط یک لکه ابر روی کوه چفت سایه انداخته بود. آب خستگی ناپذیر در جویها روان بود و درختان توت میرزا سر توی هم کرده بودند و به هیاهوی گنجشکها و نجوای آب چشمه ی زیر پایشان گوش میداند و حیرت زده، آسیابان پیر را که آن طرف خیابان روی دو پا نشسته بود و به دیوار آسیاب تکیه داه بود و چپق می کشید و پس از هر پُک عمیقی که به نی چپق میزد، سرفه ای زنگدار از سینه اش بر میخاست و گاه سرفه های پیوسته او را در هم می پیچاند، نگاه می کردند. نسیم ملایمی می وزید....  نخلکیها در نخلک، رعیت ها در دشت و چوپانها در بیابان، همگی در تلاش معاش بودند. آنانکه در ده حضور داشتند، زنان بودند و بچه ها. پیرمردان آفتاب نشین بودند و اربابان.... که این خبر یا شایعه و یا هر چه که بود مثل آتشی که در علف خشک بگیرد، در آن واحد به همه ی ده رسید و وِلوِله ای در مردم انداخت. خبر این بود، شهردار انارک آمده تا بهداری را با دکترش به انارک ببرد. سیدرضا پهلوون هم، همراشه.  چیزی نگذشت که جمعیتی از مردم، جلو بهداری اجتماع کردند... شهردار مصمم به اینکار بود، اگر شد مسالمت آمیز و اگر نشد با زور... نه منطق عبدالرحیم ، نه استدلالهای شیخ حاج مندلی، نه خواهشهای کدخدا و نه روابط قوم و خویشی دیگران هیچیک کارگر نیفتاد و رسید بجایی که زور بازوی سیدرضا پهلوون بمیان آمد. این بود که شیخ را واداشت تا دنبال امامقلی بفرستد. شیخ میدانست که در مصاف زور باید زور داشت. در اندک زمانی امامقلی سر رسید، تلخ زبان و ترشرو، با زنجیری در دست، در حالیکه دشنام بر زبانش تکه پاره می شد. و در جواب شهردار که گفت به تو چه؟ تو چکاره ای؟! اولین ضربه زنجیرش که آخرین نیز بود به پشت شهردار نشست و کت او را از بالا تا پایین جِر داد و پشتش را زخم کرد. رضا پهلوون که آوازه اش گوش ولایت را پر کرده بود، دست در نکرد و ساکت ایستاده بود. رییس پاسگاه گفت:" امامقلی تو دخالت نکن و ما را...." امامقلی سخنش را در میانه راه برید و برافروخته از خشم گفت:" تو هم اگر کتک می خواهی بگو؟" خشمی که از چشم هایش شعله می کشید آن قدر سوزان بود که توان دخالت را از رییس پاسگاه گرفت.... غائله ختم شد. آنها دُمشان را گذاشتند روی کولشان و رفتند. و دیگر هرگز هوس گرفتن بهداری را با دکترش نکردند.... "آدم باید یا قوچ باشه شاخ بزنه، یا میش باشه دنبه بجنبونه." این را شیخ گفت و عصا زنان راه خانه اش را در پیش گرفت.

بعدها امامقلی داستان رفاقتش را با سید رضا پهلوون اینگونه نقل کرد:" اولین سرویسی که با کامیونم ( جمس بنزینی مدل 59 م ) ذغال به نایین بردم. درحال تخلیه ذغالها بودیم که سر و کله سید رضا پهلوون و نوچه هاش پیدا شد. آنها یک لنگه ذغال باج خواهی کردند که عادتشان بود. و من زیر بار نرفتم که مرامم بود. من و سید رضا باهم گلاویز شدیم و پس از اینکه سیر همدیگر را زدیم، ما را جدا کردند و پس از آشتی، من یک لنگه ذغال به او هدیه دادم و از آن به بعد با هم رفیق شدیم....

امامقلی قامتی رسا داشت و دستهایی پرپینه، پردل و جرات بود و استخواندار، سیه چرده بود با چشمانی مهربان که اعتماد به نفس در آنها موج می زد.... و خوش زبان در گفتار.... از چهره درهم کشیده اش می شد دریافت که با طعم دود، دست کمش دود سیگار بسیار آشناست.

 هشت سال بعد یعنی در سال 1352 میخواستند پاسگاه ژاندارمری چوپانان را به جندق ببرند،این بار نه با زور که با دستور فرمانده ژاندارمری نایین. در آن زمان سرگروهبان مرادمند رییس پاسگاه بود. او از امامقلی خواست تا کاری بکند. در این زمان شاهپور غلامرضا با خواهش حبیب یغمایی به خور رفته بود. در بازگشت از خور، این امامقلی بود که در کانون نگاه شاهپور قرار گرفت. او با لهجه مخصوص و صدای زنگدارش با شاهپور سخن گفت، با بیانی زنده و پر احساس و کلامی پر از امثال و متلک و اشارات عامیانه.... و این شاهپور بود که قاه-قاه می خندید. امامقلی بذله می گفت و توصیف میکرد و گوشه و کنایه میزد و محبت بروز میداد و در آخر، دست شاهپور را بوسید و گفت:" شاهزاده عرق آبرو میریزم، رویم را زمین نینداز."

شاهپور رو به حبیب یغمایی کرد و گفت:" این زبان باز خوش گفتار کیست؟"

حبیب یغمایی گفت:" امامقلی پسر مصطفی باصری از بنی اعمام رمضان خان باصریست."

شاهپور به فرمانده ژاندارمری که در رکابش بود دستور داد پاسگاه به چوپانان برگردد.   (برای اطلاعات بیشتر در باره رمضان خان باصری رجوع شود به چوپانان نگین کویر صص 83تا78


/ 0 نظر / 16 بازدید