چوپانان نگین کویر را چرا نوشتم

   بعد از سال ها دوری از ولایت، فاتحه خوانی یکی از بستگان، شب عید مرا به چوپانان کشاند. عرفه بود و جمعیت فراوانی در خیابان ها و کوچه ها دیده می شد. سواری های جور و وا جور، شاسی بلند و کوتاه از پیکان گرفته تا سانتافه، توی خیابان ها و کوچه ها جولان می دادند و یا پارک بودند. هنوز چند ساعت به  ظهر مانده بود که مراسم تمام شد و من فرصت داشتم تابی توی ده بزنم و بدنبال خاطراتم بگردم، شاید پیدایشان  کنم، زیرا شنیده بودم که از راه اندیشیدن و تجسم خاطرات می شود خشنود شد...

چیزی که بی درنگ دیده می شد. نه از جمع اربابان خبری بود و نه از سی گه نشینان اثری، نه از باغ های مصفا خبری بود و نه از باغبانان با صفا. آن چه بود تیکاف اتومبیل ها بود و صدای کر کننده و ویراژ موتور سواران.

ده از هیاهو  لبریز بود و من هاج و واج به دنبال هر چه می گشتم نمی یافتم. به عادت معلمی خواستم درسی داده باشم، موتور سوار تک چرخ زنی را  که کم مانده بود تصادف کند و فاجعه ای ببار آورد و طومار زندگی کودکی را درهم به پیچد، صدا زدم و از در نصیحت برآمدم. نگاهم کرد، نگاهش بسیار غریب بود، بی هیچ نشانه ای  از آشنایی. شرور نبود اما یکپارچه آتش بود و قبل از آن، از جد و با خواجه اش پرس و جو کردم. اما هر چه حافظه ام را زیر و رو کردم هیچ نشانی از آشنایی نیافتم. غریبه بود اما متولد چوپانان.

گفتم : کسان زیادی  رنج بسیار برده اند تا در این وادی ولایتی بسازند تا من و تو در آن ولادت یابیم. گفتم: هرکجای این ده که بتازانی یا گام  برداری، بدان که روی هزاران قطره عرق جبین پا می گذاری و جولان میدهی و بدان که زادگاه من و تو از رنج مقدس است. گفتم: من به ریز و درشت این سرزمین مینازم. درست است که از بزرگان و رنجبران این دیار به جز انگشت شماری نمانده، اما تا این آب روان است، یکی از جوی ها، گذر عمر را از قول حافظ زمزمه میکند و دیگری مرامشان  را باز می گوید و بلندای همتشان را می ستاید.

چانه ام گرم شده بود و گرمای سخنانم را احساس می کردم، غافل از اینکه، شنونده ای ندارم... جوان رفته بود قبل از آنکه کلمه ای از حرف های مرا بشنود... این بود که مصمم شدم کتابی را به رشته تحریر در آورم که هویت زادگاهم را بیان کند. آن هویتی که بی اغراق موجب فخر و مباهات همه ی ماست و تا اندازه ای هم موفق شدم چرا که، نام چوپانان را به کتابخانه ملی و آستان قدس رضوی و شماری از کتابخانه های شهرهای مختلف بردم و هم اکنون این نام چوپانان است که در ویترین کتابفروشیهای معتبرکشور میدرخشد.

/ 3 نظر / 20 بازدید
علینقی جلال

سلام استاد ، ممنون از اینکه لطفتون را از ما دریغ نکردید ، خوشحالم که بیشتر میتونم از تراوشات قلم شما لذت ببرم . موفق باشید.

مهرنوش جمشیدی (جنگ ادبی )

استاد بزرگوار .وهمکار فرهیخته ام ..عرض سلام ورودت را به دنیای مجازی وبلاگداری تبریگ گفته واز حضور انسان توانایی چون شما به وجد آمدم .. نام شما را زیاد شنیده بودم .خوشحال وامیدوار که از این پس بیشتر با اندیشه وتراوش قلم وفکر جنابعالی هم آشنا می گردم . اگر زنده بودم خواننده مطالب شما خواهم بود .. توفیق خداوند یاوریت فرماید

حلوانی

نوشته حضرتعالی زنده کننده خاطرات و برامده از ذهنی خلاق و با ذکاوت است که انسان با شعف و ذوق دنبال می کند مسلما شما مایه مباهات هر ایرانی و به ویژه چوپانانی ها هستیدستاره ای شدید که همیشه در اسمان ما خواهید درخشید