من آخرش از محمد شیخ شکایت میکنم

گفت: این چوپنون چی داره که اینقدر بالا پایینش میندازید و حلوا حلواش میکنید. برای یک ده کوره خبرگزاری درست کردید باحاشیه چوپانان آباد ، دهستان چوپانان، دولنده و حرف و نقل و خیلیهای دیگه....کانال تلگرام که نگو، سلام چوپانان، چوپانان آباد و چند تای دیگه. همه تونم به به و چه چه می کنید که یکی یک دونه است  و تاش تو دنیا نیست و خداوند نوک پرگارش را گذاشت روی کوکولوی آسیاب و دایره هستی را کشید و اگر چوپنون نبود خلقت خداوند دچار نقصان می شد.!

گفتم: دُردونمونه میخوای بگی چه؟

گفت: سینه جلو میدید و باد به غبغب میندازید و میگید: چوپانان نگین کویر.! اینا دیگه کجای دلم بیذارم. برای صد سال عمر یک دهکوره سیصد صفحه تاریخ مینویسید. آقای میرزابیکی نایینی چوپانان درگذر زمان نوشته. آقای ابراهیمی انارکی برای چوپانان شعر میگه، آنهم نه دو بیتی و نه رباعی ، قصیده میگه. آقای رییسی صادره از فرخی برای چوپنون شعر میگه. هرسال توی روز روشن شب شعر میذارید و شاعراتونم که الا ماشالله مدح چوپنون را میگن. یکی از یکی داغتر . ملک الشعراتون را چرا نمیگی، محمد شیخ را میگم. یک شعر بلند سروده با ترجیع بند_ دیگه تنهات نمیذارم چوپنون.....شازده تازه چوپنون را بغل گرفته و مینویسه.( راهی چوپانان)

               من آخرش از این محمد شیخ شکایت میکنم       حالا ببین

گفتم: این شعر به کجای شما برخورده؟ کجاش شما را رنجونده؟

گفت: برای این شعر که نیست   اتفاقا من شعراشا دوست دارم.

گفتم: پس چه هیزم تری به شما فروخته؟    والا تا جاییکه ذهن من قد میده رفیق من بیشتر صفا پیشه است و کمتر اهل خصومت. فکری ام که چرا بعد از 65 سال دلبری ، نتونسته جایی توی دل شما پیدا کنه!

گفت درد من شجره نامه است.خدا میدونه چقدر زور زدم تا پسوند چوپنون را از فامیلم کندم.من بچه تهرونم توی نیاوران بزرگ شدم قراره فردا دکتر بشم_ درسته که چوپنون شهر آبا و اجدادیمه. مردمش هم یا چوپون بودند یا سارون.....آیا این گناهه که من نخوام روی سردر نسخه هام و مطبم چوپنون آویزون باشه ......        سیبک زیر گلو و شاهرگش برجسته تر از همیشه نمود داشتند.

گفتم پس مرا هم توی دادخواستت اضافه کن.منم شجره نامه نوشتم ... و توی دلم گفتم یارو مست تکبر و نخوته

گفت: توی کتاب که غصه ای نداره. آقا توی اینترنت گذاشته. هنوز حرف اول فامیلم را نزدم ، جد و باخواجه ام میان جلو چشم. من آخرش از این محمد شیخ شکایت میکنم...حالا ببین این حرف را با دلخوری و خشم گفت.

گفتم: دوست عزیز.....ریشه ها توی خاکند اما شاخه ها بهشون بندند. نمی تونن بند نباشند....تا جاییکه من میدانم این شجره نامه از گدار زنجیرگاه که هیچ از مرز اروپا هم گذشته..... تا حالا چهل پنجاه هزار نفر عضو داره... این بنده خدا اینهمه زحمت کشیده و تلاش کرده که هویتمان را بشناسیم تا دست از اصالتمان برنداریم....انصاف هم خوب چیزیه به خدا.

او پس از سکوتی نسبتا طولانی گفت: آخه یکی نیست به شما بگه، به چی چی این دهکوره مینازید... به تف باداش به سیاه باداش یا به جرینگ جرینگ ریگاش زیر دندوناتون.... به دم ریگ جن چسبیدید و ساز زیبای خفته کوک میکنید.

با خنده ای که زیر دندونام کوبیدمش گفتم: به همه ی اینایی که گفتی مینازیم . ما مردم با باد و خاک غریبه نیستیم ، چشمهامون عادتیه. حتی سوراخهای دماغمون برای اینکه جلو گرد و خاک به ایسته پر مو تره....رفیق ما به خیابونامون مینازیم .. به بادگیرامون مینازیم به هوای پاک، آسمون صاف و مردم نازمون مینازیم . ما به خیلی چیزامون مینازیم. مشکلی هست.

با خنده ای که توی صورتش دوید گفت: حالا این جره جوونا ، یک چیزی، پیر مردا را بگو که وصیت میکنند از اون سر دنیا ببرنشون پای تلو چالشون کنند. خیال میکنن زمین وادی السلامه. من نمیدونم این چه علاقه ایه که دست از سر پیر مردهامون هم برنمیداره.. خدا شاهده اگه دروغ بگم. خودم با این گوشام از یکی شنیدم که گفت : اگر من وسط وادی السلام مُردم، اگر پای پنجره فولاد بقیع جان سپردم، اگر توی مسجد الحرام از دنیا رفتم ، وصیت می کنم مرا ببرید پا تلو چال کنید. پدر آمرزیده خیال میکنه درِ بهشت از پا تلو باز میشه....

گفتم: پ  نه پ  در جهنم باز میشه... که اگر در جهنم هم باز بشه. اینا غربتا دوست ندارن، حتی توی شهرها هم دور و بر هم زندگی میکنند..... چرا که مهرشون به ولایت و همولایتی بی حد و مرزه

نگاهم کرد ...مهربانتر از قبل و با خنده ای ته از دل، شمرده و رسا گفت: من از محمد شیخ شکایت نمیکنم. حالا خیالت راحت شد.

گفتم خیالم از همان اول راحت بود...... اندیشیدم: تب تند زود به عرق می شینه و گفتم: دوست من اگر کج اندیش نباشی و خوب فکر کنی میبینی همه چیز این ولایت زیباست . زیرا هویت ما را بما می تابانه.

او برای لحظه ای نگاهم کرد و چرخید و با شتاب دور شد ...بی خداحافظی      والسلام . پاینده باشید


پی نوشت: ارائه شده در شب شعر نوروز 1395

/ 0 نظر / 47 بازدید