مختصر یادی از دوران زرین چوپانان

دورانیکه دهه ی چهل و کمی از پنجاه را در بر می گیرد.

 نسل اولیها، آنان که  در قید حیات بودند و دوران کهنسالی را طی می کردند حاصل تلاشهای بی وقفه ی خود و فرزندان  برومندشان را می دیدند. نسل دوم در اوج جوانی بود و ثمر می داد و خستگی ناپذیر به پیش می رفت. نسل سومیها ، ابتدایی را تمام کرده، گروهی برای ادامه تحصیل ودسته یی برای کسب و کار راهی شهرهای اطراف می  شدند. دبستان ستوده و ایراندخت مملو از دانش آموز بود و صف مسجد، همانکه دانش آموزان را برای اقامه نماز به مسجد می برد ومی آورد، از مدرسه ستوده بود تا کمی مانده به چشمه بالا، با گذر زمان که سالها از پس هم تند و کند آهسته و سریع می گذشتند مدارس راهنمایی و پایه ای از دبیرستان ایجاد شدند و تنگ دل دبستانها جا باز کردند .

خرمنهای گندم و جو که دسترنج کشاورزان زحمتکش این سرزمین بود هر سال بزرگ وبزرگتر می شد و حاصل پر برکت آن به اطراف صادر می گردید.  زنبیلهای پر از انار و دولنده های پر از انگور که به اطاق کامیون حامل نخلکیها آویزان بود نشان از باغهای مصفا و باغبانان پر تلاش این اقلیم داشت. بوی بوته های گندم  همراه با شمیم شکوفه های سیب، زردآلو و بادام، هر شامه ای را می نواخت. درختان میوه سر از باغ در آورده و سخاوتمندانه به جغله های سنگ اندازی که نه از روی عناد که از سر نیاز دست به این کار می زدند دامنی پر از میوه هدیه می داد. پرندگان با آوازهای شادمانه اشان به این سرزمین روح می دادند و پروانه ها با زیبایی چشم نوازشان نگاهها را به دنبال خود می کشیدند.  غروبها که گله از چرا باز می گشت، همه ی خیابان را پر میکرد. پیرزنی که با دسته ای قصیل وسط خیابان می ایستاد و تک تک گوسفندان را از نظر می گذراند تا تقلی (باضم اول و دوم بخوان) تازه به گله رفته اش را که کاکلش با دوا سرخو قرمز شده بود به خانه ببرد و گوسفندان که هم شکمشان سیراست و هم شوق خانه دارند، بی توجه به ترد و تازه بودن علف در دست پیرزن ، از کنارش میگذرند و تنه ای به او می زنند. ( بوی خانه و شکم سیر، همین که شاخشان را نمی خواهند بخارانند جای شکرش باقیست.)  صدای بع بعشان همراه با آهنگ موزون زنگو له ها ی گردنشان سمفو نی گو ش نوازی را پخش می کرد...

 آهسته آهسته سر و کله کامیونهای جوانانیکه ادامه تحصیل نداده و شغل رانندگی را انتخاب کرده بودند پیدا شد و طولی نکشید که در هر خانه ای کامیونی پارک شد. 

روزی یکی از همین بزرگواران که همکلاسی قدیمی بود و کلاس ششم را نا تمام گذاشت و رفت. به رسم دوستانه دستی به شانه ام زد و پرسید:((شما که اینقدر درس خوندی آخرش فهمیدی اشکانیان و ساسانیان چه کردند، کی اومدند و کی رفتند)) و بی آنکه به من فرصت پاسخ  بدهد گفت: حالا تو رفتی معلم شدی، معلمی نه، میگی حقوقش کمه، سرهنگ تمام،  الان چقدر حقوق میگیره؟ دست پرش ماهی سه هزار تومن، این ماشینا می بینی، برای من ماهی پنچ هزار تومن در آمد داره، آنهم اگر دست تو جیبم بکنم و راست راست تو خیابون چوپنون راه برم، اگر خودم کار بکنم  که بیشتر، البته پوشیده نمونه، زحمتم پر کشیدم درگرمای بندرعباس عرق از هفت بند آدم جاری میشه و سرمای چغندرکشی سنگ را میترکونه. پدر آدم در میاد تا دو ریال کارکنه.)) رفتم بگو یم خدا وکیلی منم اشکم در آمد تا اشکانیان را پاس کردم، خدا پدر بیامرزا پانصد سال حکومتا با ده بیست تا اشک وپنج شش تا فرهاد و همینقدر ارد واردوان گذروندند ، ولی نگفتم ، چرا؟ چون رفته بود، گرد و خاکش تو پیچ مزار پیدا بود. ببخشید از موضوع خارج شدم فقط در یک کلام باید بگویم که هر چه بود مهربانی بود و عطوفت، دوستی و مودت.مناعت طبع و بلندای همتشان مثال زدنی بود. اگر خاری بپایی می نشست همه را نگران می کرد. به جرات می توانم بگویم که مصداق شعر بنی آدم سعدی علیه الرحمه بودند. همه شاد و خوشبخت بودند گویی مرگ و میر هم کمتر بود خلاصه روزگار خوبی بود.       چوپانان  دوم  فروردین 92    مهدی افضل  

 


/ 0 نظر / 25 بازدید