کله گرگی

چوپانان بود و من بودم و محمد بود و سه - چهار هفته ای مطالعه آزاد برای امتحانات دیپلم

برق، تنگ غروب با غرش ژنراتور می آمد و ساعت یازده هم میرفت. یک ربع مانده به یازده با خاموش و روشن شدن، رفتنش را علامت میداد... آنگاه سکوت مطلق ده را فرا میگرفت... خیابان ها و کوچه ها خاموش، خانه ها خاموش و مردم در سکوتی دلچسب و هوایی مطبوع سر بر بالین میگذاردند و در بستر خواب و خیال و خستگی فرو میرفتند. فقط آبیاران بیدار بودند و من و محمد، که چراغ طوری را می گیراندیم و تا اذان صبح درس میخواندیم و زیاد پیش می آمد که وقتی بخود می آمدیم، خروسها از خواندن افتاده بودند و هوا روشن شده بود و ما ناگزیر نماز را لب طلایی می خواندیم. سپس سه- چهار ساعتی می خوابیدیم. حدود ده صبح از خانه بیرون میزدیم و کاری نداشتیم جز پرسه زدن در خیابان و به زندگی آرام و ساکت مردم نگاه کردن و لذت بردن از کشتزارهای دشت و تنفس هوای پاک و مطبوع بهاری که مملو از عطر گل و گیاه بود.

در این پرسه زدنها، یکروز گذرمان افتاد به پشت دشت. نزدیکیهای گودال لایی (حدود ورزشگاه فعلی) دسته ای از زنان را دیدیم که از دشت بالا می آمدند و هر کدام زنبیلی پر از یونجه بر سر داشتند و الاغی با پشته ای خار بر دوش پیشاپیششان در حرکت بود. آنها گرم اختلاط بودند که طبیعتشان بود و ما راهمان کج کردیم که مراممان بود، چرا که تا این قد شده بودیم آموخته بودیم که دوری از این طایفه بی ضرر است... که ناگهان قیل و قال تبدیل به جیغ و داد شد. زنان زنبیل ها را روی زمین انداخته بودند و جیغ می کشیدند و شنیدیم که: مارگه را ببین . چه چیزه گه ایه... به محمد گفتم:" رفیق پاتا تند کن در برویم. الآنه که صدایمان بزنند... که زدند، زنی مرا به اسم صدا زد: بیا مار را بکش. اول گوش کرکیش دادیم. اما دست بردار نبودند. محمد گفت: " اینها همانهایی هستند که دیروز برایشان توت تکاندیم. بیا برویم انگار نمی شنویم." گفتم:" فرداست که تو چوپنون چو بیفته که فلانی از یک مار ترسید. گفتم :" من پام رفته رو بیل." و بسوی آنها دویدم. شنیده بودم که آدمها در شرایط مختلف تغییر می کنند، اما ندیده بودم... قسمتی از مار پیدا بود. سرش توی یک سوراخ بود و دمش توی سوراخ دیگری. با حرکتی نمایشی بیلی را که دسته اش در پشته خار روی گرده الاغ فرو رفته بود بیرون کشیدم و زیر نگاه زنان که بیشترشان فصل جوانی را طی کرده بودند و به میان سالی رسیده بودند، جسارت یک مرد را به نمایش گذاشتم و به زبان بسته حمله کردم و سرش را کوجاندم.... پیش آمده بود و پیش می آید که آدم ناچار میشود دست به کاری بزند که قلباَ طالبش نیست.... وقتی آنرا از سوراخ بیرون کشیدم بی اغراق چیزی از دو متر کم نداشت. یکی از زنان در حالیکه زنبیلش را روی سر می گذاشت:"ببریتش تو خیابون مردم ببینند این مارَگه را." دیگری گفت:" حتماَ زیر خاکش بکنید، اگه مهتاب روش بیفته زنده میشه."

دمش را گرفتم. همینکه بهش دست گذاشتم، مشمئز کننده بود و لرزشی مور مور کننده و چندش آور از دستم بالا رفت. رفتم بیندازمش که سنگینی نگاه زنان مانعم شد... توی خیابان دشت، چند نفر از بزرگیش تعجب کردند. توی خیابان اصلی اربابها نشسته بودند. شیخ با خنده گفت:" فلانی کله گرگی تاب میدی؟!" نه آنروز و نه هیچوقت دیگر نفهمیدم بار حرف شیخ تنبیه بود یا تشویق. سید ریاض گفت:" فلانی نمی شد نکشتش؟ گفتم آقا، گردن بارم شد. و این محمد بود که قصه زنان و مار را تعریف کرد... سید خندید و گفت:" همه ی آتش ها از هیمه ی زنان زبانه می کشه."

دقلیقی بعد در دفتر دبستان ستوده بودیم. معلمها گوش تا گوش نشسته بودند در باره نوع و سن مار بحث می کردند. که دکتر جزایری هم سر رسید. یکی از معلمها گفت :"روغنش را بگیرید و کمی هم به من بدهید. برای مادرم میخواهم می گویند برای درد کمر و پا مفید است. دیگری گفت :" میگویند آنقدر قوی هست که یک نفر به سرش مالیده و در طول یک شب آنقدر موهایش رشد کرده که از سوراخهای بینی اش داخل ریه اش شده و او را خفه کرده است. و این دکتر جزایری بود که با روشی بسیار آسان و سریع، روغن گیری را بما یاد داد.... داشتیم از مدرسه بیرون می آمدیم که، علی آقا مشتری مار شد و با سماجت میخواست با دوکیلو گوشت بره تاخت بزند! گفتم :"علی آقای عزیز، نیاز ی به گوشت بره نیست . بعد از روغن گیری مال شما."

با یک شیشه کوچک روغن مار به مدرسه برگشتیم در حالیکه مار را نزدیک دهنه ی انبار چال کرده بودیم. چیزی به ظهر نمانده بود و روز با فروغی بی نهایت می درخشید.... معلمها و دکتر هنوز توی دفتر نشسته بودند. شیشه را دادم به آقای.... و به شوخی گفتم:" حالا مرد میخوام که داوطب بشود من دست چربم را روی سرش بمالم. که هیچکس داوطلب نشد، غیر از خودم. محمد گفت:" مگر میخواهی بمیری؟!" خندیدم و گفتم:" ما که شب تا صبح بیداریم. فوقش یک قیچی میذاریم کنار دستمون." در مدرسه رسیده بودیم که علی آقا مار بدست بطرف خانه اش می رفت! برای یک لحظه هزاران فکر بسرم زد... به محمد گفتم:" رفیق بدو مار را از چنگش بیرون بیاور. میترسم در عملیات روغن گیری کیسه زهرش پاره شده باشه و گوشتش مسموم شده باشه و خدای نکرده خون علی آقا گردنمون بیفته. محمد با یک جست خودش را به علی آقا رساند و از پشت سر آهسته مار را گرفت و فرار کرد. علی آقا چند قدم به دنبالش دوید و وقتی دید بی فایده است، برگشت و سرزنش وار به من نگاه کرد و آزرده خاطر و بر افروخته از خشم، راهی خانه اش شد... بعدها شنیدم که آنروز علی آقا از یک بیماری رنج می برده است که دوایش گوشت مار بوده است.


/ 0 نظر / 30 بازدید