کربلایی استاد غضنفر (عباس حسن کلانتری)

فقط خاطره ها میماند........ و خاطره سازان هرگز نمی میرند.....

گفت:" چرا چاییت را تلخکی می خوری؟"

گفتم:" یک قندشا لازم دارم."

-برای فردا صبحت میخوای؟

-نه برای کاکام میخوام.

-یعنی

-کاکام بیماره، مادرم گفت:" قند مسجد تبرکه، شفا میده، رفتی مسجد چاییتا با یک قند بخور و یکیش را بیار خونه تا به کاکات بدم چاق شه".

-به استاد غضنفر می گفتی!

-روم نشد.

مردی که کنارمان نشسته بود و یک گوشش به نوحه بود و گوش دیگرش به پچ پچ ما، سبیلش را از چای بیرون کشید و گفت:"میخوای من ازش بگیرم؟"

-نه

اوایل دهه چهل بود ومن کلاس چهارم یا پنجم دبستان ستوده بودم و عاشق زنجیرزنی، برق زنجیرها در پرتو نور چراغ های توری مسحورم میکرد... سید محمد بقال از اصفهان برایم یک زنجیر بچگانه آورده بود. از همان شب اول محرم، دسته اش را زیر کمربندم فرو میکردم و می رفتم مسجد، یک چشمم به کمر استاد غضنفر بود که، کی زنجیر ازش آویزون میشه، چرا که هروقت او با خودش زنجیر می آورد، آنشب زنجیر می زدیم و یک چشمم به دستش که، کی سه حبه قند ازش بیرون میاد. بعدها وقتی بزرگتر شدم فهمیدم که شب و روز تاسوعا و عاشورا و چهل و هشتم زنجیر میزنن و اینکه استاد غضنفرفقط دو حبه قند توی نعلبکیها میندازه، صغیر و کبیر، فقیر و غنی هم نمیشناسه.

 سینی پر از چای توسط یکنفر قدم به قدم آورده میشد. استاد غضنفر در حالیکه سفره ای پرازقند را که بالهایش را گره زده بود، دور دست چپش می انداخت، با دست راستش که پراز حبه قند بود، دو حبه قند توی نعلبکی می انداخت و با دقت و مهارت خاصی چای را بدست عزاداران حسینی که زانو به زانو در مسجد نشسته بودند، میداد و هرگزنشد که در ازدحام جمعیت که او بزحمت جای پایی میتوانست داشته باشد، دستش بلرزد و چای داغش کسی را بسوزاند.

دسته زنجیرزن از بزرگ به کوچک در دوصف مقابل یکدیگر می ایستادند. کاووس و مندلی (نظر)، اول صف، و بچه های هم قد من و کوچکتر که به زحمت زنجیرهایشان بالا میرفت و گاه بجای پشتشان روی صورت و گردنشان پایین می آمد، ته صف... وقتی زنجیر میزدم احساس خوبی داشتم در واقع دو حس... با اولی خدا را میدیدم و امام حسین را، و با دومی خود را در کانون نگاه مردمی میدیدم که در اطرافمان بودند.

استاد غضنفر از آندسته آدمهایی بود که بیننده می توانست بیدریغ دوستش بدارد. او خوش زبان بود در گفتار، و چیره دست بود در کردار. مرد کار بود و مرد بزم. دل پاک و دل به کار، با صورتی نجیب و شریف... او لبهایش مرده است اما گفتار و کردارش در دل زنده ها، زنده است. من به بقای مردم شریف معتقدم. من از دانسته هایش در کتاب چوپانان نگین کویر بسیار نوشته ام. او هرگاه در نقل خاطراتش به مطالب تاثرباری میرسید، یک چهار بیتی چاشنی اش میکرد.... روحش شاد و یادش گرامی باد.      


/ 0 نظر / 12 بازدید