چوپانان سرزمین قهرمانان

چوپانان سرزمین قهرمانان

درطایفه مردان بسیارند مردانیکه با سر طاسشان می تابند، اما بسیار اندکند مردانیکه با قلبشان بتابند. آقای محمد مستقیمی راهی دیارمان از این دسته است. آقای مستقیمی با قلبش می تابد.

داستان امروز حکایت نازیدنهاست و بالیدنها، سرگذشت مردمیست که به سخت کوشی و قناعت گفتند آری و به هر آنچه غیر آنست گفتند نه.

من به همت مردان وزنانی می نازم که قحط و غلا، سیل و ویرانی ، فقر و تنگدستی حقیرشان نکرد..... کم میخوردند و زیاد کار می کردند و هر گز نه از وقارشان کم شد و نه از پایبندی به مرامشان. از آب آرامتر

 

بودند و از علف متواضع تر، هم کیّاس بودند و هم سیّاس....... ما حصل ، تاریخی بسیار غرورآفرین... نه

 

 زخمی از کاشی خورده اند و نه تازیانه ای از باصری.

 

واما داستان امروز نگاهیست گذرا به آنچه تاکنون نوشته ام که همه بدون استثنا تجلی عشق و غرور است.

 

در کتاب چوپانان نگین کویر به پنج محمد نازیدم، آنگاه که حاج محمد بزرگ ( زاهدی) را پشت چرخ چاه

 

دیدم و حاج محمد علی رمضان(مستقیمی) را لب چاه حسنک.آن یکی چرخ کش بود و این یکی سقای گروه

 

و آن دیگری مقنی بود (قاسمیان) که در دل چاه زمین را می کاوید به دنبال قطره ای آب در برهوتی

 

 ریگزار.

 

 دستهایشان هر سه پینه بسته بود و چهره هایشان از آفتاب سوخته..... و نه خیلی دور که محمد حاج عبدالله

 

(رحیمی و بقایی ) واقف زمین مسجد شد.

 

به اذان و مناجات روح نواز محمد با قر حاج محمد ( امینی ) گوش جان سپردم و به چهره مصمم و

 

 سختکوش محمد علی محمد ابراهیم ( عمادی) خیره شدم و به کیاست مشیر نازیدم. اگر چه رفیق دزد بود

 

و شریک قافله... میرزا (نجفیان ) قهرمانم شد. به درایت میرزا اندیشیدم که استاد علی( صادق محمدی و

 

 نظریان ) را در پیشکار قنات دیدم ... استاد نصیر فرخی قهرمانم شد.

 

 میر سید علی اردکانی، طراح دشت و مسجد را کنار قلعه دیدم، میرهاشم خان قهرمانم شد.

 

درکتاب افسانه ریگ جن، داستان چاه غیب به 9 نوجوان نازیدم.(استاداصغر افضل – ابوالقاسم قاسمیان-

 

 عباس، حسین و اکبرخانلری- حسین، غضنفر،شیرعلی و نصرالله رفیع) نوجوانانی از جنس غیرت و

 

 همت. درایت عباس خانلری را دیدم. حسینعلی مبینی قهرمانم شد..... بال چارقد مادرانی را بوسیدم که

 

 باچشم گریان و دل بریان با مشکی پر از آب بر دوش، در ریگزاری که تا زانو در آن فرو می رفتند، راه

 

می پیمودند و به سر نوشت نا معلوم و خطیر فرزندانشان می اندیشیدند.

 

در حکایت مندل به رانندگان سخت کوش سرزمینم بالیدم، چرا که در تلاش معاش جان فدا می کردند و در

 

 عین حال با شخصیتشان به صنفشان آبرو و اعتبار بخشیدند. در داستان اطلسی های سفید... به کربلا

 

 عباس نازیدم. قاسم کور قهرمانم شد. به یادتان می آورم روزی را که قاسم کور از لایروبی قنات با بغلی

 

از ریشه گیاهان از مظهر قنات بیرون آمد، در حالیکه ماری در آن پیچیده بود... نا بینایانی چون او در

 

 شهرها گدایی می کردند. حتی هراز گاهی مردان و زنان نا بینایی به روستا می آمدند در حالیکه زنبیلی

 

 در دست داشتند و طفلی عصاکششان بود... و همچنین به یادتان می آورم مردان جوان ، گردن کلفت، دبّه

 

ریش و چشم درشت با شالی سبز و دراز آویخته از گردن که به سید گُنگ مشهور بودند که در کری و

 

 لالی و سیدی اشان جای بسی تردید بود، چند روزی خود را مهمان مردم ساده دل و صفا پیشه آبادی می

 

 کردند... آنها بیکارگی را پیشه خود کرده بودند و چند روزی را با فروش دعا مردم را تلکه می کردند.

 

 

 

در افسانه ریگ جن به ایمان مردم بیابانک نازیدم و به مردم انارک در داستان میرزا و مشیر... وقتی از

 

 میرباقرطباطبایی یاد کردم به همتش نازیدم و آنگاه که طاهری نژاد عنوان نوشتارم شد به جسارت و

 

 معرفتش بالیدم.

 

در مقاله چار وچار به طبع بلند شیخ حاج مندلی (مستقیمی) نازیدم و در مقاله حیف از این مردان که

 

میمیرند به عبدالرحیم زاهدی... مصطفی شیخ قهرمانم شد. هم او که منشاَ تحولات زیادی در آبادی بود.

 

به حسن یاور(عسکریان).... هم او که وقتی شلاقش را پایین آورد، بجای گرده کودکی که از ملکش باقلا

 

می چید،روی زمین خط انداخت، نازیدم.... حسین میرزا مهدی(مستقیمی) قهرمانم شد.

 

من به همت زنی نازیدم که پا بپای شوهر از طلوع تا غروب خشت میمالید... در حالیکه فرزند شیر خواره

 

 اش را در سایه دیوار خوابانده بود. همان طفلی که بعدها حاج اسفندیارکلانتری شد.... آقا محمد قاسم

 

جلالپورقهرمانم شد.

 

به پدرم (استاد اصغر افضل) بالیدم که روزی 12000 خشت کار می کرد... و هرگز حقوق بیشتری طلب

 

 نکرد. چرا که بدنبال حلالترین دستمزد بود.

 

حسین کربلا علی جلالپور را که امانتدار ترین مردم بود در طواف کعبه دیدم و رحمتعلی عمادی را در

 

 دقیق ترین و پدرم را در پرکارترین.

 

روزی واجب الحجی که راهی مکه بود بشکن زنان از خانه سید ریاض موسوی بیرون آمد. رهگذری

 

سبب پرسید؟ شنیدم که گفت برای پرداخت خمس و ذکات مالم نزد آقا رفته بودم ، آقا همه را بخشید،منهای

 

 پانصد تومان، آنهم گفت:" هر وقت داشتی بده." آنروز به سید ریاض نازیدم. هم او که عالمی پرهیزگار

 

 بود و شاعری طناز. طنزهایش در هیچ دفتری ثبت نشد، اما در حافظه مردم زیادی حک شده است.

 

در داستان پایگاه مرد کویر، به مرام و معرفت خسرو قلی(فاتح) نازیدم.... کبری نقوی قهرمانم شد.

 

محمد رفیع را در دار و ندار دیدم، عباسعلی جهانی را در آستین دار. سعید عسکری در شلاقهای بیاد

 

ماندنی قهرمانم شد.

 

حسن و حسین محمد یوسف (جلالپور) را در حکایت چه گمان که آدمگیره دیدم، حسن نخودی قهرمانم شد.

 

واما ابراهیم جندقی(براتی) و زنش........ در آن روزها که صغیر و کبیر از هر فقید سعیدی می ترسیدند،

 

 اینان تغسیل و تدفین اموات را به عهده داشتند. به یادتان می آورم بعد از مرگشان اولین میت ساعتها  روی

 

 دست مردم ماند با این سوال که حالا مرده شور از کجا بیاوریم...... گویا یکی دو بار از چاه ملک آوردند.

 

 واین مشکل بود.... که ارباب زاده ای فرهیخته آستین بالا زد، و او کسی نبود جز مصطفی

 

 شیخ(مستقیمی).... و در تبعیت از او جوانانی دیگر... و از طایفه نسوان.... زنان و دختران جوان داوطلب

 

 شدند. و این بود که فراوان شدند غسالان بی مزد و منت...... براستی اینان قهرمان نیستند؟      به خدا

 

هستند.

 

من به بزرگان و قهرمانان فراوانی در نوشته هایم بالیدم که ذکر همه ی آنها از حوصله این نوشتار خارج

 

است..... اما این پایان داستان نیست. من به دنبال سوژه و فرصتی می گردم تا از تک تک بزرگمردان و

 

 زنان تاریخ غرور آفرین چوپانان که مایه افتخار و مباهات همگانست، اگر شده به نامی یا کلامی یاد کنم و

 

 به بلندای همتشان بنازم و به مرامشان ببالم.....آنچه را می نویسم یا خود دیده ام و یا از کسی شنیده ام و

 

 خدا می داند با نقل این مطالب و یاد بزرگانی که اکنون نیستند چه بار غمی روی دلم می نشیند. با اینکه

 

 باور دارم خاطره ها میمانند و خاطره سازان هرگز نمی میرند، اما جایشان بسیار خا لیست.

 

در پایان از خداوند می خواهم هرگز هدفهای عالی و شایستگی هیچیک از هم ولایتی هایم را نادیده نگیرم،

 

 زیرا یقین دارم در بین آنها پوست بی مغز وجود نداشت.... در بین آنها پوست بی مغز وجود نداشت.

 


/ 0 نظر / 15 بازدید