کاکاممد از نذر و ثواب و امامزاده چیزی نمیدانست. ریشخندش کردم  و قولش دادم پسین، دوچرخه سواری یادش بدهم   تا راضی شد بمن کمک کند. نذر کرده بودم امامزاده را گل (با کسر اول بخوان) سفید بزنم. فرچه ی  پدر را دادم دست  کاکاممد و دو تا سطل آب به دست گرفتم و بقیه وسایل را بدوش کشیدم و راهی امامزاده شدیم. بار سنگین بود و را ه ریگزار  و سربالایی نفس گیر. خسته و عرق ریزان به امامزاده رسیدیم چله تیرماه بود و از همان صبح طلوع آتش می بارید. هوا  هم گویی خسته تر از من بود که تکانی به خود بدهد.

 طرز ساختن گل سفید را می دانستم. گل سفید را که از قبل خیسانده بودم در سطلی، آب کردم و با مقداری سریش مخلوط   کرده از صافی جوراب زنانه رد کردم  . سپس با فرچه  شروع کردم  به مالیدن به دیوار امامزاده که از دود چراغ و شمع   ها سیاه و چرب شده بود. تا نزدیکیهای ظهر تا آنجا که دستم می رسید زدم. بعد از روی تاقچه ها  کمی بالاتر. حالا نوبت  کاکاممد بود که لیوان نیکلی را پر کند و به دستم بدهد و خودش فرار کند به بیرون و من به شیوه ی گل سبزی زن ها بپاشم   به سقف و جاهایی که دستم نرسیده بود... گل سفیدمان که تمام شد وسایلمان  را جمع کردیم و در حالیکه لیچ گل سفید بودیم   به خانه برگشتیم. مادر گفت: "این چه نذری بود توکردی."