آقای سین معلم کلاس سوم دبستان ستوده بود و من محصل کلاس ششم. مریم خانم همسر آقای س بود. آنها میبدی بودند و در همسایگی ما خانه داشتند. تازه ازدواج کرده بودند و هنوز فرزندی نداشتند. مریم خانم با مادرم دوست بود، وقت و بی وقت به خانه ما می آمد. او بسیار مهربان، دوست داشتنی و هنرمند بود. با هرچه در دسترسش بود ، از خمیر گرفته تا کاغذ کاهی ، مقوا و ... برای من کاردستی درست می کرد. بعضی از آنها آنقدر قشنگ بود که حیفم می آمد حتی برای گرفتن نمره بیست به مدرسه ببرم. آقای س آدم بد اخلاقی بود. بعضی وقتها با شلاقش، همان که تسمه پروانه بود و بچه های تنبل را باهاش تنبیه می کرد، بجان مریم خانم می افتاد. جیغ مریم خانم مرا به پشت بام می کشاند و من می دیدم آقای س را شلاق بدست بدنبال مریم خانم دور حیاط می دود. خدا رحم به مریم کرده بود که آقای س چاق بود وزود از نفس می افتاد... نمی دانم با اینکه دیدن این صحنه آزارم می داد و بیشتر مواقع چشمهایم پر از اشک می شد، چرا هر وقت جیغ مریم خانم را می شنیدم، پله های پشت بام را دوتا یکی می کردم! آیا دلم میخواست مریم خانم شلاق را پس بگیرد و جیغ آقای س را در بیاورد؟ که این آرزویی محال بود.

یکروز بی آنکه بخواهم حرفهای مریم خانم را شنیدم که به مادرم می گفت:"شوهرم دوست ندارد من به خانه شما بیایم، می گوید شما پسر بزرگ دارید." یعنی من بزرگ بودم. اینکه من بزرگ باشم چیز خوبی بود اما ازعلت نارضایتی آقای س سر در نمی آوردم؟! کنجکاو شدم و شنیدم که مریم خانم به مادرم گفت:" اما من توی این ده غیر از شما کسی را ندارم ، یواشکی می آیم و می روم . چون اگر بفهمد کتکم می زند."

زنگ دوم بعد از ظهر یکروز بهاری بود و معلم داشت درس می داد که علی ملا آمد درِ کلاس و مرا خواست و گفت آقای س باهات کار داره. وارد کلاس سوم که شدم، شلاق کذایی در دست راست آقای س بود و برگه املای کاکام در دست چپ و من وسط کلاس ایستاده می لرزیدم و به اشک های برادرم که پهنای صورتش را پوشانده بود، نگاه می کردم و به سخنان تند و خشن آقای س گوش می کردم که می گفت:"چرا به برادرت کمک نکردی ، ببین املایش شده 6 " و این من بودم که دو تا شلاق نوش جان کردم، و چه شلاقی..... شلاقی بیاد ماندنی.    

از این جنس شلاق درد آور وناحق، دو سال پیش، سعید هم نوش جان کرد. قصه از این قرار بود. کلاس چهارم بودیم و زنگ انشا بود و سعید ننوشته بود و مبصر می دانست و چون به تازگی سعید با مبصر شاخشون تو هم رفته بود، مبصر کاری کرد که معلم سعید را صدا بزند. سعید انشایش را از روی کاغذ سفید خواند و نمره 14 گرفت و نشست. نه معلم فهمید و نه شاگردان. مبصر درِ گوش معلم چیزی گفت. معلم دوباره سعید را صدا زد. سعید دوباره انشایش را خواند. این بار معلم دفتر سعید را خواست و دید اما چیزی به سعید نگفت. صفر هم نداد  ولی به مبصر گفت او را به دفتر مدرسه ببرد. و این سعید بود که شلاق سیری از مدیر نوش جان کرد... اکنون که قریب 54 سال از آن زمان می گذرد نه من شلاقها را فراموش کرده ام و نه سعید