اولی: "با دست نشونش نده."

دومی: "چطور میشه؟"

اولی: "ممکنه با تیر آدما بزنند."

دومی:" خیلی خب." و دستش را سایبان چشمانش کرد.

ولی: "خیلی خب نداره. خلبانش از اون بالا خیال میکنه تفنگ دستته."

دومی: "نگاه کن دوباره رفت رو کوه دشت. چرا دور چوپنون می گرده!؟" و با نگاهش مسیر هواپیما را دنبال می کرد.

اولی: "نمدونم. گاباشه بخواد بنشینه. داره دنبال یه جای صاف مگرده." و چشم از هواپیما بر نمی داشت و همراه با دور زدن هواپیما دور خود می چرخید.

دومی: "اگه نشست میای بریم پهلوش؟"

اولی: "دور نباشه میام. مشکمون خشکه اگه پدرم بیاد ببینه آبش نکردم کله ما میکنه. خودتم که هنوز نیم چاشتی پدرتا نبردی!"

دومی: "نگاه کن، رفت تو دقوی میرزا بنشینه."

اولی: "نه، رفت تو دقوهای ته دشت. اما نه، برگشت، رفت پشت کوه مزار. نشست، نشست، دیدی نشست تو دقو حاج عابدین."(محل فعلی کارخانه نئوپان سازی)

دومی: "نگاه کن چه تندی داره از رو ریگا میاد بالا. دیدی از غریبخونه رد شد. وای دیدی پوزه ش خورد تو ریگَه گَه های جوب قدیمی (**) و معلق زد. بدو بریم ببینیم. نگاه کن مردم هم دارن میدُوَن."

مردمی که نظاره گر این اتفاق نادر بودند در اندک زمانی دور هواپیمای کوچکی که به پشت افتاده بود و بالهایش را روی زمین پهن کرده بود جمع شدند. خلبان که تنها سرنشین این هواپیما بود، در مقابل چشمان مضطرب و متعجب جمعیت پیرامونش، به زحمت خود را از زیر هواپیما بیرون کشید. درشت استخوان، موبور و رنگین چشم بود و سبیل زرد تنکش از دو طرف دهانش به پایین سر خورده بود و در حالیکه رنگ چهره اش مثل گچ سفید شده بود وعرق از پشت گوشهایش در دو جوی باریک به پایین می غلطید، دور هواپیما می چرخید و آزرده خاطر به کانالی که سالها بلا استفاده رها شده و زندگیش را به مخاطره انداخته بود، نگاه می کرد و بلند – بلند حرف میزد و شاید دشنام میداد...

چیزی نگذشت که بزرگان آبادی هم به جمع تماشگران بهت زده پیوستند، اما هیچکس از سخنان این جوان سر در نمی آورد. تا اینکه داماد حاج مهدی(شوهر بتول) که جوانی تحصیل کرده بود سر رسید. او توانست سخنانش را برای کدخدا و دیگر بزرگان ترجمه کند و بازتابش، لبخندی لبریز از غرور بود که روی چهره بزرگان نقش بست و پشت بند آن لبخندی غریب که صورت خلبان جوان را روشن ساخت.

خیلی نگذشت شاید یکی دو روز بعد، هواپیمای دیگری از همان نوع به چوپانان آمد و توی همان دق(حاج عابدین) فرود آمد. فرودی موفق...

خلبانان بی معطلی به جان هواپیما افتادند و خستگی ناپذیر به اوراق کردن آن پرداختند. قطعاتی را که می شد، بار هواپیما کردند و قطعات دیگر را رعیت ها بار الاغ کردند و بالها را چند نفری روی دوش گذاشتند و به طرف انارک راه افتادند.... وقتی به سیاه پشته( بیش از 50 کیلومتر با چوپانان فاصله دارد.) می رسند، کامیونی می رسد و زحمت حمل بارها را می کشد.

( این واقعه باید یکی – دو سال قبل از  سیل و خراب شدن قلعه رخ داده باشد. <1316 – 1315> راوی که در این داستان نقش (دومی) را در بخش نخست داستان بر عهده دارد، اکنون هشتاد و شش سال دارد و آنروز هفت – هشت – ده ساله بوده است.)

 

 

**: چون اول قرار بود آب قنات از کمی پایین تر از جایی که در حال حاضر بهداری قرار دارد، حدود کوچه شیخ، رو بیاید. لذا آبراهه ای حفر شده بود و بعد که از استاد نصیر کمک گرفتند و آب قنات از مانع گذرانده شد. قنات را  برای اینکه آسیابی را بچرخاند تا مدرسه ستوده بالا بردند. (محل فعلی) نتیجه اینکه آبراهه حفر شده بلااستفاده ماند و چون هیچ دلیلی برای پر کردنش نبود، زحمت آنرا بدست باد سپردند. آنها هر گز تصور نمی کردند که روزی ممکن است مانعی در باند فرودگاه شود و هواپیمایی را ساقط کند.