مدتی پیش این خبر در خبرگزاری چوپانان منتشر شد: " آقای طباطبایی نماینده محترم مردم نایین و خور و بیابانک، از کمربندی چوپانان رد شد. " که باعث شد تا اندیشه ام پر بکشد و گذشته های دور را که کمابیش در تاریکی زمان گم شده بودند بکاوم و خاطراتی را که به طور کلی فراموش کرده بودم، به یاد بیاورم. نمی دانم چه سالی بود و چه ماهی و من در کدام یک از کلاسهای مدرسه ستوده نشسته بودم، اما این را می دانم که بعد از ظهر بود و زنگ بی موقع خورد. همه منهای کلاسهای اول و دوم، به صف شدیم و به همراه معلم ها به طرف پایین خیابان راه افتادیم.هنوز خیلی از مدرسه دور نشده بودیم که صف یقه سفیدهای مدرسه ایراندخت هم از کوچه ی مدرسه اشان بیرون آمد و به دنبال ما راه افتاد. هنوز نمی دانستیم که چه خبراست، اما پُر پیدا بود که خبر مهمی است، زیرا خیابان حال و هوای دیگری داشت. ارباب ها، تک و توکی که در خیابان بودند، لباس رسمی پوشیده بودند. پوتین ژاندارم ها برق می زد. کدخدا لب جوی رخت شویی ایستاده بود و با عصایش به تشت رخت ها می زد و از زنانی که در حال شستن رخت بودند، می خواست تا هرچه زودتر به خانه هایشان بروند تا استاندار این منظره زشت را نبیند. آنجا بود که فهمیدیم قرار است از استاندار استقبال کنیم تا او که عازم خور است گوشه چشمی هم به چوپانان بیندازد. بحث زنان و کدخدا بالا گرفته بود که یکی از زنان گفت:" آستین دارمی خواد بیاد، بیاد. چه کاری با ما داره." و شُوَن گَر را با غیظ، روی رخت چرکها  کوبید. چند تایی از بچه ها با آفتابه، آب پاش و سطل و تاس، خیابان را آب پاشی می کردند.... سعید با خنده گفت:" اینها هم آمدند استقبال آستین دار."و به بیله ای مرغ اشاره کرد که از کوچه حمام در آمدند و به دنبال دانه، خاک آب پاشی شده را می جوریدند و خروسی با آرامش در میانشان قدم می زد و کله اش را به این طرف و آن طرف می گرداند، گویی به خبری گوش می دهد. بگذریم، ما در دوطرف خیابان مزار به صف ایستادیم. و قرار شد برای استاندار کف بزنیم.

با اینکه چند ساعتی از ظهر گذشته بود، اما روز با فروغی فراوان می درخشید. خاک تشنه، آب را می بلعید و باد نرم و ملایمی، زمین را فوت می کرد. گویی برای به هدر دادن زحمت آب پاش ها، دست به یکی کرده بودند. این بود که در اندک مدتی، زمین خشک شد و تنها چیزی که به جای ماند، بوی خاک بود و پهن الاغ و پشکل گوسفند، چرا که آنجا محل تجمع گله بود، قبل از چرا وخوابیدن بعد از آبچر.

سعید به شوخی و جدی گفت:" حالا این آستین دار چه شکلیه؟"

عباس:" لابد یک آدم گندهه."

سعید:" می خواهی بگی از آقای هنری گُنده تره؟"

که صدای یک بچه رعیت که در یکی از باغهای اطراف، چاربیتی حزن آوری را زمزمه می کرد، ما را وادار به سکوت کرد. خواندن چاربیتی با خون مردم ولایت ما سِرِشته است. بنّاها روی داربست می خوانند و دهقانان در دشت. ساربانان دربیابان زمزمه می کنند و شبانان در صحرا.... و جوانان در کوچه باغها با صدای بلند می خوانند و در عروسیها با داریه و لگن اجرا می کنند.

لحظه های انتظار به کندی و با تنبلی می گذشتند و یواش یواش آثار خستگی و بی حوصلگی در چهره ها ورفتارها، به شکل خمیازه و غر و لند، نمایان می شد.... دم دمای غروب که خورشید با پرتو کم رنگی لب  دیوار چینه ای باغها و روی سرشاخه ها جلوه می فروخت، اتومبیل استاندار آمد و خیابان مزار را به سرعت برق طی کرد و به جاده خور پیچید و لایه ای گرد و غبار بر سر و رویمان بجا گذاشت. سعید گفت :"دیدیش.؟" گفتم:" به گُنده ای آقای هنری، کسی توش نبود!"عباس گفت:"تو چی؟" سعید:" تا رفتم آستین هاشا ببینم، رد شد."

به هر حال مراسم استقبال به خیر و خوشی تمام شد و در راه مدرسه بودیم، برای برداشتن کیف و کتابهایمان و خوشحال از اینکه مشق شب نداریم، که شنیدیم: "ماشین استاندار تو گُدارو ریگی بند افتاده بوده." و سعید بود که با خنده می گفت: "معلوم نیست آقای آستین دار چقدر ریگ در ریخته، حتما آستیناشا ورمالیده.

از آن روز، سالهای زیادی آمدند و رفتند و ماه ها از پی هم گذشتند و روزهایی را با خودشان آوردند که من  سپاهی دانش یکی از روستاهای سیرجان بودم. روزی خبر رسید که شاهپور غلامرضا پهلوی می خواهد برای شکار به شکارگاه ده سرخ  برود و سپاهیانیکه روستای محل خدمتشان نزدیک جاده است موظفند با دانش آموزانشان، کنار جاده بروند و از او استقبال کنند. این بود که همه ی دانش آموزانم را که نوزده نفر بودند به صف کردم. نیم فرسخ راه رفتیم، نیم ساعت ایستادیم و نیم دقیقه کف زدیم. اتومبیل شاهپور و اسکورت هایش با سرعت از جلویمان رد شدند.... مراسم استقبال تمام شد. بی آنکه شاهپور را دیده باشیم.... بی انصاف حتی یک دست هم برای ما تکان نداد.... و بدتر آنکه، فردای آن روز، توی ده قیامت بپا شد! داستان از این قرار بود: مش مراد شکاربان، وقتی می شنود که شاهپور برای شکار آمده است، به شکارگاه می رود که مثلا مانع شکارش شود. تا ماموری وظیفه شناس قلمداد گردد و آنگونه که در قصه ها از شاهان و شاهزادگان شنیده بود از شاهپور جایزه بگیرد.... اما آجودانها و محافظین شاهپور او را تا خورده بود زده بودند و مزه وظیفه شناسی را به او چشانده بودند.... آش و لاشش به ده رسیده بود....  کم مانده بود بمیرد.