زن : " آمیرزا دستم به دومنت. این سومیه که داره  پرپر میشه. اولی از بارم رفت. دویمی یک ماهه بود که بردمش سینه ی قبرستون چالش کردم. آن دو تا دختر بودن اما این یکی پسره. هر چی به کبلایی گفتم مرد، همین یک دختری که داریم بسمونه. میگه، یکی یکدونه اسمش روشه، یا خله، یا چله، یا دیوونه. آمیرزا، از خدا که پنهون نیست از شما چرا؟ شما هم جای برادر منید. پس پریشب فامیل های شوهرم آمدند شب نشینیمون. نه که بگم اونها چشمشون شور بوده. نه .اما محض احتیاط، وقتی رفتند. اسفند آتش کردم و چشم خویش و بیگونه را ترکوندم و از جایی که نشسته بودند، تا در حیاط، رد شونا کارد کشیدم. نه که بگم به این طفل من حسودی کردند. نه، که خودشون ندارند. نه . می گم چون جمالوی من قشنگتر از کج و کوله های خودشونونه شاید داره، نظرشون گرفته، آخه بعد اونا بچم به تب رفت.... سکینه هم زاغ سوزوند و گفت: "یک زن کوتاه قد چشم درشت، چشمش کرده." حالا شما بگید، من کجا بگردم این ازرق چشم لغلا دیما پیدا کنم و چشماشا از کاسه در بیارم.... آقا بیکی هر چی گرت - مرت داد به حلقش ریختم. بدنش، حیونکی از سوزنای آقابیکی سوراخ سوراخه. اما روز به روز بدتر شد که بهتر نشد. همه می گن دخترت کله خوره، نمیتونه بچه های بعد از خودشا ببینه. یعنی این دختری که خدا بعد از ده – بیست سال بهمون داده، میشه کله خور باشه؟ آمیرزا، من این چیزا را نمی دونم. من بچّما از تو میخوام. امروز اینجا، فردا قیامت. خدا یکیتا هزار تا کنه. این سر پیری داغ بچه هاتا نبینی. خیر ببینی، دعا- دوایی، جادو- جنبلی، رمل و اسطرلابی، سر کتابی، هر کاری ازت بر میاد.... باید بچم را چاق کنی."

آمیرزا، پوک عمیقی به سیگارش زد و از میان ابری از دود که از دهانش خارج می شد و در حالیکه پرسشی در چشم هایش پرسه میزد، گفت:" زن اگر میدونستی که دخترت کله خوره و بعد از اون اولادت نمیمونه، پس چرا اسم این پسر را داد الله، ماشالا،علی بمون یا بمونعلی نگذاشتی؟" و پس از اینکه عرق پیشانیش را با پهنای کف دست پاک کرد، ادامه داد:" اول کاری که باید بکنی، اسمشا عوض کن." زن که تا آنزمان خود را در دریای ناامیدی غرق شده می یافت، بارقه ای از امید چشمانش را روشن کرد و با صدایی خسته اما پرامید گفت: "به روی چشم."

 آمیرزا با دست ضربه ای به پس گردن خود زد و حشره ای را گرفت. سپس شکارش را وارسی کرد و تشریفات اعدام آنرا زیر ناخن شستش به انجام رساند. بعد کش و قوسی به بدنش داد و از جای  برخاست و از لای کتاب لب تاقچه، کاغذ تاشده ای برداشت و گفت:" دویم اینکه این دعا را  بدوز سر شانه بچه ات تا از چشم زخم دور بمونه." سپس در حالیکه به زن نگاه می کرد و در چشم هایش می خواند که نزدیک است دلش ازغم آب شود و به صورت اشک بیرون بریزد، گفت: " سیم، رسیدی خونه دخترت را ببر گیر در حمومش بکن و ازش بخواه تا بگه: من کله خور نیستم. من بچه های بعد از خودم را نگه میدارم." ودر حالیکه با- نی سیگار چانه اش را میخاراند ادامه داد:"  قبل از هرچیز این را بدون،  که مرگ و زندگی دست خداست. دعا و دوا وسیله است.

ساعتی بعد.... جمالو، ماشالا شده بود.... عفتو، گیر در حمام رفته بود، اما گریه اش آرام نمی گرفت و هنوز می لرزید و در میان هق- هق گریه می گفت و تکرار می کرد: "من کله خور نیستم.... " و- زن بامهربانی او را در آغوش کشید و با یک جفت گوشواره  که به گوشهایش آویخت، گل لبخند را بر لبانش نشاند و اینگونه از دلش در آورد.