نمی دانم چند روز از پاییز مانده بود و یا از زمستان رد شده بود. فقط این را می دانم که هوا سرد و گزنده بود و من کلاس سوم دبستان ستوده بودم و از روی عادت به سینه ی آفتاب صبحگاهی که روی دیوار خانه کدخدا نشسته بود، تکیه داده بودم و با دیگر بچه های مدرسه منتظر زنگ بودیم و در عین حال گرمای لذت بخشی را تجربه می کردیم و اگر کسی سایه می کرد، کافی بود شعر سایه کنه – پایه کنه را برایش بخوانیم، تا بی معطلی سایه اش را روی کولش بگذارد و برود جای دیگری پهن کند...." تو شیخی هستی یا بالا سری؟" این سعید بود که دستهایش را زیر شکمش جفت کرده بود و نگاهش روی من متوقف شده بود. از معنای هیچ یک، سر در نمی آوردم، اما می دانستم، هیچکدام و نمی دانم، جوابش نیست. و از طرفی، نمی خواستم گزک به دست سعید بدهم. زیرا رقیب درسی ام بود و حریف کُشتی. توی درس، عباس جلودار بود و به کسی راه نمی داد. توی کُشتی غالبا مساوی می کردیم، مگر روزی که سعید سیر می خورد و من، زمین.*  این بود که هر دو کلمه را سبک سنگین کردم. و چیزی که مثل برق از ذهنم گذشت، این بود که شیخی، معنای شیخ و آخوند و عمامه می دهد و لابد از آن یکی که معنای بالای سر می دهد، بهتر است. لذا محکم و با صلابت گفتم:" شیخی" عباس که با من صمیمی تر بود و به غایت زیرک، و از بیشتر تنگناها مرا می رهاند، سقلمه ای به پهلویم زد و قبل از این که سعید لب از لب بردارد و شعر:" شیخی ها دین ندارند وصله بِر کین ندارند" را بخواند، در گوشم گفت: "بالا سری بهتره" و من صدای خودم را شنیدم که گفتم:"بالا سری." در این حیص و بیص زنگ خورد و سفره شیخی و بالا سری جمع شد.

نمی دانم چند روز یا چند ماه گذشت. که قرار شد، نماز ظهر و عصر را در مدرسه و به جماعت بخوانیم. کلاس های اول و دوم معاف بودند. زنگ، ساعت یک و نیم زده می شد. همه به صف می شدیم، از سوم به ششم. از خیابان پایین می رفتیم و لب جوی پایین بی آنکه صف بهم به خورد وضو می گرفتیم و سپس با صف که این بار ششمی ها جلودار بودند، برمی گشتیم و در حیاط مدرسه نماز را به جماعت می خواندیم. بیشتر مواقع همکلاسی جندقی تبارمان، سید محمد طباطبایی فرزند میرزا حسنعلی که بچه ها و حتی بعضی از معلمها، شیخیو صدایش می کردند، پیشنمازمان می شد. نماز را بلند و شمرده می خواند و ما هم تکرار می کردیم، کاری هم به این نداشتیم که بالا سری است یا پایین سری و نه من، نه سعید و نه هیچکس دیگر، نگاه نمی کردیم که شلواراین بچه سید، وصله دار است یا بی وصله.

 

* (داخل پرانتز بایدعرض شود که سعید بعد از خوردن سیر خود را قوی تر می پنداشت و پیروهمین احساس، هر وقت دهانش بوی سیر می داد من به زمین می خوردم.)