زنگ انشاء بود و من این درس را از همه ی درسها بیشتر دوست داشتم، چرا که نه حاضر کردن داشت و نه مسئله ای برای حل کردن. کافی بود موضوع را توی ذهنت حلاجی کنی، سپس چند جمله ای توی کله ات بهم ببافی و بعد بسپاریش به نیش قلم و خودت بنشینی کنار و سطرها را بشماری و مواظب باشی از حوصله کلاس و معلم خارج نشود. چرا که اگر به ما، خودم را می گویم، مجال پرحرفی داده شود....این بود که من حتی از زنگ ورزش هم بیشتر می خواستمش. توی این زنگ، نه مانند دیگرزنگها، آنقدر توی چشم معلم زل می زدم تا صدایم کند... تا سر امتحان دیپلم، که خیرمند، نمره اش با نمره درسهای سختی مثل جبر و مثلثات برابری می کرد و نمره انشاء تنها نمره ای بود که ازش راضی بودم، چرا که بعد از انظباط، بهترین بود. بگذریم و بر گردیم به کلاس چهارم دبستان ستوده و زنگ انشاء که معلم روی تخته سیاه نوشت: "در آینده می خواهید چکاره شوید؟"

نصف زنگ را باید می نوشتیم و نیمی از آن را باید می خواندیم. من زودتر از دیگران نوشتم و داوطلبانه   خواندم. نوشته بودم که می خواهم معلم بشوم وهنوز چند سطری از آن نخوانده بودم که با اشاره معلم نشستم و با تعجب احساس کردم که معلم انشایم را نپسندید و قبل از آنکه نفر بعدی را صدا بزند، آزرده خاطر گفت:" دیگه کی میخواد معلم بشه؟!" چند نفر با ترس و لرز، دست بالا کردند. که معلم از جا دررفت و با پرخاشی دوستانه گفت:" که چی ؟ معلم بشید که چی؟ ما هم که شدیم پشیمانیم. آدم با یک مشت بچه ی زبون نفهم مثل شماها سر و کله بزنه، گرد گچ بخوره و خون جگر ... آخر ماه هم، شندرغاز حقوق می گذارند کف دستش." معلم به اینجا که رسید از جایش بلند شد و بعد ار اینکه چند بار طول کلاس را قدم زد، گفت:" از من به شما نصیحت، معلم نشوید. میدانید ارثی که معلمها برای بچه هاشون می گذارند، چیه؟ چند دست کت و شلوار کهنه و چند تا کراوات دست دوم."

نفر بعدی که می خواست دکتر بشود و مادر بزرگ بیمارش را چاق کند، انشایش را در سکوت سنگین کلاس خواند. تا نوبت به حسین رسید. حسین خواند:" من می خواهم درس بخوانم و دکتر بشوم و وقتی پولدار شدم، یک کامیون انترناش مدل 61 (آخرین مدل) بخرم و بروم چغندرکشی قوچان..." ما تا چند روز هیچکداممان نفهمیدیم که چرا معلم از خنده روده بر شد!

یکروز که توی شش و بش چند مسئله جبر و فیزیک مانده بودم و نمی دانستم چه خاکی بر سرشان بریزم؟ در راه کتابخانه وزیری یزد بودم که صدای ترمز کامیونی که توی دهنه ی گاراژ رضوانی ایستاد، مرا بخود آورد. حسین بود. از کامیونش پیاده شد و دستم را گرفت و انگشت اشاره اش را مثل شلاق تاباند و محکم روی دستم زد.  دستم از این شوخی خرکی اش به درد آمد اما از ذوق دیدنش که یک آشنا بود تو ولایت غربت، صدایم در نیامد. حسین گفت:" اینقدر درس خوندی آخرش معلم شدی؟" و بی آنکه مهلت پاسخ به من بدهد با ژستی محبت آمیز اما آمرانه ادامه داد:" اگر معلمها را دیدی بهشان بگو که حسین گفت: جای ترکه های اناری را که خیس می کردید و کف دستم می زدید و جیکم در نمی آمد، نمی سوزه، اما جای کلاه  کاغذی هنوز می سوزه. بهشان بگو من درس نخواندم، دکتر نشدم، اما هرسال می روم چغندر کشی. به معلمها و مدیرسخت گیر بگو: کینه ای از شما به دل ندارم، اما ای کاش کلاه کاغذی سر بچه ها نمی گذاشتید." با این حرف او، ذهنم به چند سال پیش، پسین یک روز زمستانی برگشت که حسین، کلاه کاغذی را از سرش برداشت و با غیظ آن را پاره کرد. عطای مدرسه را به لقایش بخشید و به دنبال سرنوشتی دیگر که نه از علم بهره بیند و نه جور استاد کشد، پا به فرار گذاشت و دشنامی را که پشت دندان هایش مهار کرده بود، بیرون مدرسه توی خیابان رها کرد... او، شیرین سه – چهار سالی از من بزرگتر بود. امروز که او را دیدم سالها از آن روز می گذرد.

من به کتابخانه رسیده بودم و از لابلای نمودارها، سهمی و هذلولی های جور و واجور که توی سرم جولان می دادند، حسین را  دیدم که از دروازه قرآن گذشت و راه قوچان را در پیش گرفت.... آزاد و رها... دلش می خواست گاز می داد، نمی خواست ترمز می گرفت.... من آنروز دانستم که طعم آزادی،  پشت فرمان چشیدنیست.