بار دیگر چوپانان یکی از بزرگان خود را از دست داد. حاج حسین جلالپور دعوت حق را لببیک گفت و بازماندگان و دوستانش را در حسرت فقدانش تنها گذاشت. او آدم نازنینی بود. من او را مثل درختی پر شاخ و برگ می دیدم که همیشه سایه دارد. خاطرات شیرینی که از او دارم مرا بر آن داشت تا با نوشتن مقاله ای هرچند مختصر، او را به آنان که از فراوانی جمعیت در مراسمات تشییع و ترحیمش هاج و واج مانده بودند، بشناسانم.

همینطور که به تابوتش نگاه می کردم که با یا حسین تشییع کنندگان بالا و پایین می رفت و قلبم در فشار بی امان غم، فشرده می شد و لبهایم از اشکهایی که از صورتم می غلطید، شور شده بود، ذهنم به خیلی سال پیش برگشت که با او همکار و هم اتاق بودم. از او درس ها آموختم از زندگی و از دوست داشتن. در وقت دلتنگیها، روی تختش دراز می کشید و چشم به سقف می دوخت و در عالم خیال دیوان پروین و عطار را ورق میزد و ساعتها قصیده هایشان را از بر می خواند و اینگونه دلتنگی ها را در بقچه ای می پیچید و کنار می گذاشت و سپس به سرودن ابیاتی چند می پرداخت. زبانش شیرین و دلنشین بود و مایه ای از طنز تلخ و شیرین، همیشه در گفتار داشت. سخنانش در دل اثر می گذاشت. او بارها  گوشهای مرا که شایق شنیدن بود، با الفاظ دلنشین خود نواخته است.  او اگر چه  فارغ التحصیل مکتب ملا بود، اما در محاوراتش برای اثبات مدعایش از اشعار سعدی و حافظ  و... گواه می گرفت. و صد حیف که هوای ناپاک و مملو از سرب آن دیار(معدن کوشک) به مذاقش خوش نیامد و سلامتیش را به خطر انداخت و این معاشرت چند ماهی بیش بطول نینجامید و دلتنگی ها کار خودش را کرد و مرا تنها گذاشت.

آن روزها که در سفر حج همسفرش بودم، در طواف و در منا، در صفا و عرفات، لبخند مهر بر لب داشت و آنگاه که در سایت چوپانان بدنبال تحقیق ظریفی خوش ذوق، بهترین امانتدار لقب گرفت، دانستم که همسفر مکه من، نه آنروز که کدخدای چوپانان بود و نه آنروز که مغازه دار، هیچگاه و در هیچ معامله ای، یک نقطه زیادی روی هیچ کلمه ای نگذاشته است. از حاج حسین بارها در قصه هایم یاد کرده ام و خاطراتی فراموش ناشدنی ازش به یاد دارم. آخرین باری که او را دیدم، مثل همیشه با لبخندی شیرین ازم استقبال کرد و وقت خدا حافظی، چشم های مهربانش نم اشکی برداشت. او امانتداری صدیق، معتمدی بی رقیب و محبوبی کم نظیر بود. او مردی سلیم النفس و نیکوکار بود و هر گز خود خواهی و تکبر اطرافیانش را نمی پسندید. خیلی رک و بی پیرایه سخن می گفت، خیلی گرم دست میداد و خیلی آسان آدم را در آغوش میگرفت. پستوهای روح او مخزن اسرار مردمی بود که با درد و رنجشان زندگی کرده بود و هرگز میل نداشت کسی به صندوقخانه دلش راه یابد. او به مردم چوپانان بویژه اقوامش عشق می ورزید و با حافظه ای بسیار قوی از احوال همه ی قبایل و امم خبر می گرفت و همه ی طوایف را رصد میکرد و هیچ وصلتی را از نظر دور نمیداشت. اگر هر زندگی برگی از تاریخ باشد زندگی او فصلی از تاریخ بود.

همسفر مکه من هنوز کمرش از مرگ فرزند جوانش راست نشده بود که همسرش را از دست داد و چند سال بعد با کمر تاشده از سوگ همسر و فرزندانش، آن کوچولوی زیبایی که سالها پیش در چشم بر هم زدنی، پرپر شد، به دیار باقی شتافت . روانش شاد و بهشتی باد.