لحظه هایی در زندگی هست که توی ذهن آدم حک می شود. مثل یک عکس و تصویر همیشه توی ذهن، دست نخورده و ثابت میماند و آدم به گذشته که برمی گردد، درست به روشنی روز اول جلو چشمش نقش می بندد.

هفت نفر بودند. معلم ها را می گویم. پسین که می شد، مدیر را می گذاشتند وسط و شانه به شانه از وسط خیابان راه می افتادند بطرف دشت و روی پل اولی می نشستند و از هر دری سخنی. و ساعتی اینگونه خیابان دشت را برای بچه های بازیگوش قرق می کردند و آنگاه که از حرف و نقل و گشت تو دشت، خسته می شدند، با همان آرایش قبلی، (در یک ردیف) تقریبا همه ی عرض خیابان را می گرفتند و بطرف کوه انبار راه می افتادند، درست در یک خط مستقیم، نه کسی جلو می افتاد و نه دیگری دنبال. قدم ها با نظم خاصی برداشته می شد، و قنات که در دو طرف خیابان چشم گشوده بود، آنها و دیگر رهگذران را نظاره می کرد. و آب بود که خستگی ناپذیر، پس از چرخاندن سنگ آسیاب در جویها می غلتید تا به دشت سرازیر شود. معلمها تا غروب روی دامنه کوه به تماشای چوپانان و شمایی از زندگی مردمش می نشستند. چه می نقلیدند و به چه می اندیشیدند را، نه آنروز می دانستم و نه اکنون می خواهم بدانم. چیزی که برایم اهمیت داشت، قراری بود که آنروز با محمد داشتم، بازی شیطونک توی خیابان پشتی. آنروز وقتی معلمها از راست خانه یمان رد شدند، بدو گذاشتم. راست برج رضا حسن که رسیدم، محمد، تاس بدست، رفت توی کوچه حاج هدیه. او داشت برای معلمها تخم مرغ می خرید. محمد همکلاسی ریز نقش و درسخوانی بود. با خطی خوش می نوشت و معصومیتی خاص در چهره داشت. کمی مانده به زنگ از مدرسه بیرون میزد و از کشور برای معلمها نان می گرفت... نفس زنان خود را به او رساندم: چند تای دیگه مونده. - دو تا  - جایی سراغ داری؟  - یک پیرزن، دو تا مرغ داره که روزی دوتا تخم میذارن." به خیابان اصلی رسیده بودیم. گله از چرا برگشته بود. از میان گوسفندان، خودمان را به آنطرف خیابان رساندیم. بز و میش، تکه و توقولی، قوچ و شیشک، همه دوان دوان، بع- بع و ور- ور کنان بطرف خانه ها می دویدند.

 خانه پیرزن در نداشت. بی هیچ اهن و تلپی وارد شدیم. به خانه ای که گذر ایام فرسوده اش کرده بود. تکه ای آفتاب کم جان لب بام را روشن کرده بود و گویی با آفتاب عمرپیرزن در رقابتی تنگاتنگ با شیبی تند   بسوی مهتاب می خزید. پیرزن دولا شده بود، انگار سالهاست که کمرش را نتوانسته است  راست کند، او در حالی که دستهایش را روی کمر قلاب کرده بود، فقط توانست سرش را بطرف ما برگرداند. لبخند تلخی روی لبهایش ماسیده و رنج زیادی در چهره اش ته نشین شده بود. با دیدن محمد و تاس تخم مرغش، بطرف مشک آب رفت و سالی زیر آن را برداشت و از چاله ی کوچک زیر آن یک تخم مرغ بیرون آورد و وقتی دو ریالی را از محمد میگرفت، بغضش ترکید. اشک از چشمهایش می جوشید و گونه های چروکیده اش را می شست. به کوچه رسیده بودیم که از میان هق هق گریه اش شنیدیم: "یکی از مرغهام مرد." و محمد از مادرش شنیده بود که دار و ندار این پیرزن دو تا مرغ است.