نگاه مادرم روی مشک خشکیده مانده بود که گفت:"رفتی آب بیاری سراغی از دوقلوهای خاله ات بگیر، دیشب می گفت محمدعلیش دوباره به تب رفته." سطل هایم را تو هشتی خانه خاله گذاشتم که یکی از خاله ها از پیچ دالون پیدا شد. رنگ باخته بود و سراسیمه و در حالیکه با بال چارقدش اشکهایش را پاک میکرد، گفت:" خاله جون، دور ریشت، برو رد آقابیکی. مندلو داره میمیره." محمد علی از محمد تقی خوشگلتر بود.

در خانه آقابیکی مثل همیشه، چارطاق بود. از یکی از لنگه های در اتاقش که توی دالون باز میشد، آقا بیکی را دیدم که وسط اتاق ایستاده بود و سر به کاری مشغول داشت. داروهایش در کف اتاق پخش بود. او وقتی شنید، گره کراواتش را سفت کرد و کیف چرمی قهوه ای رنگش را  بدست گرفت و راه افتاد.

موقعیکه آقابیکی مقابل دبستان ستوده رسیده بود، من ازش جلو زدم، در حالیکه سر راهم به مادرم خبر داده بودم. خانه خاله شلوغ بود. خاله هایم بودند و زنان همسایه، و آنکه از همه پیداتر بود صاحبه بود با صدای زنگدارش، و فرقش با آقابیکی در جوشاندن بود. اولی دواهاشا می جوشاند و دومی آمپولاشا....

 به وسایل تزریق آقابیکی که روی چراغ الکلی قل میزد، نگاه میکردم و به مندلو که کمتر از یک سال داشت و زبون بسته بی حال و بی رمق، رنگ پریده و بیقرار، گوشه اتاق خوابیده بود، خیره شده بودم و به گفته های خاله ام که بغض آلود، اشک میریخت و برای آقابیکی تعریف میکرد، گوش میدادم که می گفت:" اصفهان یک هفته توی مریض خونه مسیحیا بودیم. هر روز سوزنش میزدند و این گرت- مرت ها را با آب قاطی میکردند و به حلقش می ریختن. بهترو که شد، آمدیم. تا دیروز پسین هم، باکیش نبود که یک دفعه به تب رفت و دیشب تا حالا مثل کوره می سوزه." که بغض راه گلویش را بست و شانه هایش با هق هق گریه به لرزه افتاد. در این موقع مادرم دستم را گرفت و از لابلای زنها بیرونم کشید و در حالیکه نم اشکی در چشمهایش بود، دو ریال بدستم داد و گفت:" برو بده سکینه زاغ بسوزونه."

من از سکینه می ترسیدم و این ترس هم از روزی پیدا شد که وسط خیابون بادش گرفت.(غش کرد) مردم دورش حلقه زدند و از او سراغ گمشده اشان را می گرفتند و باورداشتند که اگر از مابهترون بپرسه بهش میگن... اما حالا جای ترس و لرز و این حرف و نقل ها نبود، همه ی شجاعتم را برداشتم و بدو گذاشتم. وقتی به در خانه که چه عرض کنم، اتاقش رسیدم، درش باز بود. کنار بائوی در تکیه دادم و نفس چاق کردم و صدایش کردم و وقتی جوابی نشنیدم، بخود جرات دادم و سرک کشیدم به داخل اتاق که تاریک بود و برای لحظه ای فکری ترسناک، پشتم را لرزاند و موی بر اندامم راست شد، لابد چند تا از مابهترون ها همدمش هستند...  سرم را برگرداندم. ناگهان سکینه با دیگی پرازآب،جلویم سبز شد، بی هیچ صدایی، نه از سخن و نه از قدم ، که پابرهنه بود.از ترس خشکم زد، صدای ضربان قلبم داشت گوشم را کر میکرد، اما جیغ نزدم. سکینه جثه لاغر و تکیده ای داشت که توی پاچین بلند و گشادش، گم می شد. یک قبضه موی سفید از زیر لچکش بیرن زده بود. او با انبر از زیر خاکسترهای اجاقش، یک گل آتش پیدا کرد و پس از آنکه با فوت سرخش کرد، مشتی اسفند رویش ریخت و با بالا رفتن دود، صلوات فرستاد و پس از ترکاندن چشم حسد و حسود و بخیل، از شنبه زا تا جمعه زا، اسفندهای سوخته را کنار زد و دوباره آتش را با فوت سرخ کرد و اینبار مقداری زاغ رویش ریخت. زاغ قل میزد و او اوراد نامفهومی زیر لب می گفت. وقتی زاغ از قل افتاد، با نگاهی پیروزمندانه گفت:" الهی در بیفته، باباغوری شه انشالا. کور شده به چشم گاو میمونه. من که تا همین جاشم کلی شجاعت به خرج داده بودم، از ترس اینکه ناغافل بادش بگیره، بدو گذاشتم که بروم، سکینه گفت:" کجا میری بچه." و با دهان بی دندان، بی صدا خندید. و هفت عدد اسفند سوخته را توی دستم گذاشت و گفت:" بگو هفت جایش را خال بگذارند. خودت هم بیا یک خالت بگذارم." و در حالیکه خنده بی مزه ای  توی چروکهای صورتش گیج و سر در گم شده بود، اسفند سوخته ای با تف، کف دستش مالید و روی پیشانیم خال گذاشت و گفت:" چشم نخوری انشالا." از ترس شش تا خال بعدی، تا سر چشمه یک نفس دویدم. داشتم پیشانیم را می شستم که آقابیکی از خانه خاله بیرون آمد و به دنبالش، صدای شیون... مندلو مرده بود.