خوانندگان محترم حرف و نقل مسبوق هستند که اگر کسی را وصف می کنم از اینروست که میخواهم از خاطرم نرود، زیرا فراموش کردن یک دوست بسیار غم انگیز است. اگر چه نقل خاطرات دوستانی که در قید حیات نیستند، غم سنگینی را بر دل آدم می نشاند، اما بسیار شکوهمند است که انسان بتواند به جلوه هایی از زندگی دوستانش ببالد.

خورشید تازه از بالای کوه اره دره ای روییده بود که مادرم سطل ها را بدستم داد. به مشک خشکیده آویزان بدیوار که نگاه کردم دریافتم که جای هیچ گریزی نیست، چرا که در غیبت پدر که همه ی هفته را منهای پسین پنجشنبه و روز جمعه شامل می شد، آب آور خانه بودم. در چشم بهم زدنی خودم را گذاشتم سر چشمه، و بی سلام و بی علیک و بی نوبت، از لابلای چند زن که هر کدام به کاری مشغول بودند و گرم گفتگو، یکی مشک آب میکرد و دیگری ظرف می شست و آن یکی با تاس، دیگ بزرگی را پر آب میکرد، سطل هایم را پر کردم و یک نفس تا مقابل مدرسه ستوده رفتم. هنوز کمر راست نکرده بودم که عباس کدخدا صدایم کرد. در مدرسه باز بود و سنگفرش گرد در مدرسه، آب پاشی شده بود و او روی یک صندلی نشسته بود. پیراهنی سفید و شلواری آبی با خطهای سفید پهن به تن داشت. به دو قدمی  اش که رسیدم گفت: "چند سالته؟" - شش سال – متولد چه سالی هستی؟ فقط نگاهش کردم. – برو سجلدت را بیار. وقتی گفت سطل هایت را هم  ببر، من به در خانه امان رسیده بودم. مادرم گفت:" پس سطل آبت کو؟ نگو که هنوز نرفتی!" خدا وکیلی بد و بیرا بهم نگفت. که هیچوقت نمی گفت.فکر نکنید بروز نمیدهم. نفس نفس زنان گفتم:"سجلدم را باید ببرم مدرسه."و چه ذوقی کرده بود مادرم، وقتی سجلدم را از توی مجری در آورد و بدستم داد!

هیچوقت آن روز و آن لحظه و خنده صدا دار عباس کدخدا را فراموش نمی کنم که گفت:" امسال مدرسه ای شدی، اسمت را می نویسم. احساس تازه ای را تجربه می کردم که خیلی هم خوش آیند نبود. چرا که باید دور بازی و همبازی و ول گشتن را خط میکشیدم. وقتی سطل هایم را بر می داشتم، سجلدم دست عباس آقا بود و او خوشحال از کشف تازه اش، با لبخند رضایت که گوشه لبش را پرکرده بود، مرا بدرقه کرد. سر راهم کلاه هوشنگ را برداشتم. هوشنگ ته مانده خمیازه اش را جوید و این بار هم، آن چنان قهقهه ای سر داد که می توانست بچه ی همسایه دو خانه آن طرفتر را از خواب بپراند: نه من و نه مندلی، هیچکدوم امسالی نیستیم، دو ماه کم داریم. توی دلم گفتم، بیذار، پسین جواب خنده ات را توی بازی داجوال میدهم. نمی دانم چند قدم مانده به خانه را چه مدت طول دادم؟ همینقدر یادم هست که توی دالون، به مرغ همسایه که بدنبال دانه ای جلویم افتاده بود، چنان غیظی پیدا کرده بودم که میخواستم کله اش را بکنم و اگر لحظه ای دیگر کنار نمی رفت، سطل آب را رویش کپ می کردم و بیاد دارم که مرغ را تا در خانه ی صاحبش تاراندم، ولی این زبان بسته گناهی نداشت، اما مشک بی تقصیر نبود... به در خانه رسیده بودم که شنیدم، مادرم قربون صدقه ام می رود ومی خواهد برایم کت و شلوار فرم بدوزد... آزرده خاطر در حالیکه صدای خنده هوشنگ توی سرم بود، بغضی را که گلویم را پر کرده بود، فرو دادم و اندیشیدم: یعنی اگر منهم مثل همبازیهام، دو ماه کم داشتم، خلقت خداوند دچار نقصان می شد؟ یا چرخش کائنات بهم می خورد وآسمان به زمین می آمد! یا دبستان ستوده برای همچو منی منحل می گردید!؟