دوم نوروز بود، چه سالی؟ تو چهل و چهل و یکش ماندم. خیلی هم  توفیر نمی کنه. از پسین امروز عروسیها راه می افتاد، و از حالا می شد، موشک هایی را که بچه ها شب های عروسی هوا می کنند، دید و صدای ترقه هاشان را شنید. عیدی ها را دیروز هر کی باید می گرفت، گرفته بود. دست پرش یک اسکناس پنج تومانی بود که تا دو تومانی و یک تومانی نوسان داشت. اینها عیدی مردانه بود. زنهای فامیل، هنر می کردند، یک سکه یک تومانی، همان که بهش می گفتن نعل خری، چون به اندازه نعل خر بزرگ بود، عیدی می دادند و یا جیب آدم را پر از دونو می کردند، از آنهایی که مغزو و بنه و... قاطی داشت. الغرض، آفتاب خیلی وقت بود که از کوه اره دره ای بالا زده بود که  یکی از آن نعل خریها را برداشتم و با یک تیلی خودم را گذاشتم در دکان حمزه، که شلوغ بود. بچه ها از سر و کول هم بالا می رفتند، تا این شندرقاز عیدیشان را تا ظهر نشده حیف و میل کنند. یا ترقه بزنند یا بادکنک بترکانند و یا موشک هوا کنند، که دیدم بازار شانسی داغه. مظفر، شانسی های حمزه را می فروخت و آنانکه از حلقه مشتریانش بیرون می آمدند، یا لبخند میزدند یا چهره درهم می کشیدند. سکه یک تومانی را که در دستم عرق کرده بود فشار دادم و مصمم از نخریدن شانسی، رفتم که بروم دنبال خرید خودم، که مظفر صدایم کرد. گفتم: "نوروز هم  کار می کنی؟" مظفر با نگاهی پر معنی  گفت: "روزگاره دیگه، روزگار، گرگ را هم به آسیابانی وامیداره، چه رسه بما که بزغاله هم نیستیم." مظفر احترام زیادی برای من قائل بود و من برای او... مظفر برای اینکه شاگرد عمویم بود و گاهی وردست پدرم کار می کرد. و من برای اینکه زحمت کش بود و جوهردار با عزت نفسی مثال زدنی، از آن دسته آدمهایی بود که آدم با شنیدن نامشان خاطراتی را بیاد می آورند. بیا سه تا شانسی مانده و یک جایزه. این را مظفر گفت. گفتم: "این سه تا هم پوچه، من میخوام پنج ریال تخمه کدو بخرم و یک موشک. مظفر با نگاهی معنی دار، از آنهایی که شما میدانید و من هم، گفت:" موشک به چه درد می خوره، تازه بعضی از موشکها باد خوار شده، کبریت که زدی، فشی می کنه و تموم میشه. گفتم:" خیال می کنم شانسی خریدم و پوچ بود." مظفر که سعی میکرد عصبانیتش را بروز ندهد، گفت:" این قمقمه را می بینی، جایزه این سه تا شانسیه. سه ریال میدی و یک قمقمه ی یک تومنی می بری."گفتم:"قمقمه به چه درد می خوره." مظفر با عصبانیت:" خوب دل بیذار، یعنی از موشک هم بهتر نیست." و پشت بندش آرام ادامه داد:"سیزده به در آبش میکنی میبری گلگشتی. تابستونا می بری پشت بام." منطق مظفر مجابم کرد و شانسیها را خریدم و قمقمه را بردم.

زن حمزه پشت دخل ایستاده بود و چارقد سفیدش را زیر گلو سنجاق کرده بود. پنج ریال تخمه کدو برایم کشید. جیبهایم را پر کردم و مانده بودم که بقیه اش را چه کنم، که زن حمزه با مهربانی گفت:" چپه هایت را بگیر و من گرفتم که کسی گفت: خالی کن، خالی کن." مظفر بود که ادامه داد:" خفتی، بریز تو قمقمه. نگاهش کردم، یعنی به غیر از آب هم میشود تو قمقمه چیزی ریخت!؟