گنجشککی بود با وفا

برای عید نداشت قبا

رفت بیابون میون کرت

یه غوزه پنبه پیدا کرد

گرفت به نوک با باد و فیس

اومد دکون پنبه ریس

گفت: پنبه ریس، اینا بریس،

اگر نریسی! ریس تو، ریسدون تو، با سی و سه دندون تو، می کنم می برم پا تخت جم، چال می کنم، تا سگ سیاهه ورداره و ببره

***

پنبه ریس پنبه را ریشت و کرد کلاف،

گنجشکه ورداشت و رفت پیش پارچه باف.

گفت: پارچه باف! اینا بباف

اگر نبافی، باف تو، بافدون تو، با سی وسه دندون تو، می کنم می برم پاتخت جم، چال می کنم، تا سگ سیاهه ور داره و ببره

                                                      ***

پارچه باف پارچه را بافت تا نیمه روز

گنجشکه ورداشت رفت پیش جامه دوز.

گفت: جامه دوز ! قباما بدوز

اگر ندوزی، دوز تو ، دوز دون تو، با سی و سه دندون تو، می کنم می برم پاتخت جم، چال می کنم، تا سگ سیاهه ور داره و ببره

                                                          ***

جامه دوز، قبا را دوخت و گفت بپوش،

گنجشکه پوشید و رفت تو گنجشکا.

گنجشکا ریختن سرش،

جمع شدن دور و برش،

جیک و جیک و جیک، تو از کجا،

یهو شدی صاحب قبا؟

گنجشکه پرید و نشست میون چمن.

گفت: رفقا گوش کنید به حرف من!

میدونید چرا صاحب این قبا شدم،

بی غم و با صفا شدم؟

رنج فراوون کشیدم،

از سر کوهها پریدم،

تو دشت و صحرا دویدم،

از همه منت کشیدم،

قبای نویی پوشیدم.

جیک و جیک و جیک، آره بابا،

با جد و جهد و پشتکار،

هر کی به جایی می رسه.

اگر تو لونه بخوابیم، روزی بما نمی رسه.

هر کی نداره پشتکار،

آخر میشه ذلیل و خوار،

پندشا داد با یارون،

پرید و رفت بیابون