پنجشنبه بود و بعد از ظهر و فرداش تعطیل بودیم. زنگ آخر که خورد، حسین در حالیکه رگ انگشتهایش را می شکست که این عادتش بود، در گوشم گفت: یک سگ دو سه روزه که همراه شترهامون اومده در خانه مان، اگر می خواهی، پسین بیا تا سنگش بزنیم. نمی دانم از کی، سگ آزاری تفریحمان شده بود و از سنگ زدن و فرار کردن لذت می بردیم و دیگرانی که در پایین دست خیابان با دود و چوب زنبورها را از لانه خود بیرون می کشیدند و فرار می کردند و زنبورهای عصبانی تا کلشان  را خونی نمی کردند، دست از سراین جماعت آزار دهنده  بر نمیداشتند و هر روز یکی دو نفر با صورتی تنبوس باد به خانه می رفتند و این یک بازی بود که دور از چشم معلمها مشغولمان می کرد و مسرورمان میساخت. این بود که دقیقه شماری می کردم تا پسین شد و وقت سنگ زدن که رسید، به طرف خانه حسین راه افتادم و در راه چند تا سنگ که جان میداد  برای زدن، پیدا کردم و در جیب گذاشتم. چند قدم مانده به خانه حسین، داشتم به عگال زانوی شتری که هاشی خود را می بویید، نگاه میکردم، که حسین از هشتی خانه شان بیرون آمد و سنگی پرتاب کرد و پا به فرار گذاشت، که ناگهان سگی زوزه ای از درد کشید و پارس کنان به گرپش کرد و دیدم که پای حسین را به دندان گرفت و حسین را که به زمین افتاده بود به خاک می کشید و حسین جیغ می زد و من از ترس خشکم زده بود، که برادرش حسن که یک هوا از ما بزرگتر بود، ما کلاس چهارم بودیم او کلاس ششم، از خانه بیرون پرید و بی محابا خود را روی سگ انداخت که حسین رها شد و در حالیکه رنگ چهره اش مثل گچ سفید شده بود، به داخل خانه شان گریخت و من که ناظر این منظره ترسناک بودم، دیدم حسن را وقتی خود را به زحمت از چنگ سگ خلاص کرد، پهنای صورتش پر از خون بود و دیدم از دهان سگ، خشم و خون می چکید و آنچه را می جوید چیزی نبود جز لُپ حسن...   

در روزهای بعد، حسین که خود را مقصر این حادثه می پنداشت، به پاچه شلوارش که کمی پاره شده بود، نگاه میکرد و با مایه ای از شرم می گفت: چه گمان که آدمگیره حسن هم وقتی بزرگ بشه، لپ در میکنه و جاش پاک میشه و من دیدم حسن را که پیر شد، اما جاش پاک نشد.