خیلی از عید نگذشته بود و ما هنوز کلاس پنجم بودیم که یک روز معلممان گفت: "  صبح جمعه بیایید مدرسه، می خواهیم برویم گردش علمی، (ریزاُو). هر کس برای خودش آب و غذا بر دارد. سگرمه ها تو هم رفت و لب و لوچه ها آویزان، که هفته یک جمعه دارد.... کاظم گفت:" پس کی مشقامونا بنویسیم؟" معلم:" عصر پنجشنبه."  یکی لُندید:" پس کی بازی کنیم؟" که زنگ خورد و همه رفتند سراغ تلمبه آب، که حسن می زد و بقیه می خوردند. من و سعید و عباس، هنوز تو کلاس بودیم که سعید گفت: " گردش علمی یعنی چه؟" گفتم: " یعنی هم گردش کنیم  و هم علم یاد بگیریم." سعید مثل هر وقت که قانع نمی شد، صداشا عوض می کرد،گفت:" نگفت کیف و کتاب بیارید!؟" عباس در حالیکه دنبال لیوانش می گشت، گفت: " گردشش که گردشه، میمونه علمش که لابد تو کتابا ننوشته." سعید با همان لحن :" کاشکی این معلما ، جمعه ها دست از سر کچل ما ورمیداشتند." گفتم:" (ریزاُو) آب نداره؟" عباس:"وقتی بارون نیاد نداره ." سعید:"مگر تو رفتی؟" عباس:" هزاربار." عباس بچه سارون بود و همه جا را می شناخت.

صبح جمعه شد و مادرم خاگینه ای را که لای نون گذاشته بود توی یک دستمال  بست  و داد دستم و منهم قمقمه ای را که دیشب پر از آب کرده بودم و کذاشته بودمش لای دل مشک، به کول کشیدم و از خانه بیرون زدم. صف بچه ها به در خانه مان رسیده بود. عباس جلو دار بود و معلم از آخر می آمد. رفتم پشت سر عباس.... از دامنه ی ریگی کوه انبار که رد شدیم صف بهم خورد. پس از حضوروغیاب روی کوه، تا معدن شیخ بی توقف رفتیم.

بعد از استراحتی کوتاه و شنیدن دو خاطره ، یکی از عباس  و دیگری از حسن که او نیز بچه سارون بود: اولی از پشته ی هیزمی با ماری بزرگ جثه در لابلایش که او بی خبر مسافت زیادی را بردوش کشیده بود و دومی از سگ ماری که پارس کنان به گُرپِش کرده بود و با ضربه چماق پدرش از پای در آمده بود.

و سعید که در گوشم گفت : من که باور نکردم تو چی؟ حرکت کردیم و این صدای قدم هایمان بر سنگ و خاک و خار بود که سکوت کوهستان را در آن صبح جمعه می شکست. وقتی به (ریزاُو) رسیدیم، غبار راه و خستگی کوه پیمایی را برچهره همه ی بچه ها حتی معلممان می شد دید. و دیگر خنکای دلپذیری بود مملو از عطر آویشن، قیچ و ترخ، که عرق چهره امان را پس می زد و صورتمان را نوازش می داد...

هنوز ظهر نشده بود اما همه گرسنه بودند. ناهارمان را خوردیم. عباس محل چشمه ( ریزاُو) را به ما نشان داد: زیر یک کال مقداری ریگ نمناک بود. حسن گفت:" وقتی بارون میاد از اینجا آب در میاد. یک آب شیرین، سرد و خوشمزه، من از اینجا آب خورده ام.

همه در سایه سارخنک و معطر صخره های( ریزاُو) نشسته بودیم که معلم گفت:" اگر روزی خیلی تشنه بودید و به اینجا رسیدید چه می کنید؟" همه بهم نگاه کردیم . معلم گفت:" یک دستمال تمیز به من بدهید." و من دستمالم را که هنوز بوی نویی می داد، دادم… معلم، چهار گوشه اش را  با دو دست گرفت و به عباس گفت:" ریگهای تر را بریز داخل دستمال." سپس چهار بال آنرا به دست چپ داد و با دست راست، مثل دوک نخ ریسی آن را چرخاند. وقتی ریگها فشرده شدند، ما قطرات زلال آب را دیدیم که از دستمال خارج می شوند.