عباس میرزا

پیرمرد سنگین وزن بود و عصا می زد و من دست در دستش به دنبال تابوت عباس میرزا که در سراشیبی غسالخانه ی خلدبرین یزد روی دست جوانان پرواز میکرد می دویدیم و پیرمرد مرتب می گفت: " آهسته تر –  یواشتر." دستش را به نرمی فشار دادم  و گفتم:"سبک وزنی هم نعمته." خندید و گفت:"تابوت مرا باید ده بار روی زمین بگذارند. 95 کیلو نقل شوخی نیست." گفتم: دور از جون." گفت:" تعارف نداره دیگه، وقتی گواهینامه پایه یکت را ازت گرفتن،عینک زدی و عصا دست گرفتی، بدان که بوی الرحمانت داره میاد. حالا اگه شامه ات ضعیفه ، تقصیر کسی نیست. مقصر سن و سالته، که رحم و مروت نداره، صغیر و کبیرهم نمیشناسه ." گفتم:" زندگی زیبنده جوان است و مرگ خورند پیر، دعا کن هیچ بنی بشری جوانمرگ نشود." هم صحبتم ریشش را خاراند و گفت:"خارج از شوخی، شنیدم که میگن: تابوت آدمایی که دل از این دنیا کنده اند و با ذوق و شوق به آن دنیا می روند، روی دست آدمها، جلو جلو می رود، کاری هم به سبک و سنگینی آدمش ندارد." و پس از لحظه ای سکوت، نفس تازه کرد و گفت:" حالاکه دنبال افتادیم، تا برسیم سر خاک، از مرام ومعرفت خدا بیامرز برات بگم، شاگرد حسین... بودم. اون انترناش 65 را داشت. از یزد بار معدن میرباقر را زدیم برای انزلی. کار خدا با این خدابیامرز، هم سرویس شدیم... بار را خالی کردیم و حواله چوب گرفتیم برای یزد،که وسط خیابون یک پیکانی زد به حسین و پاشا شکست و دستمون بند شد. فرداش، برادر حسین آمد و حسین را ور داشت برد یزد... من ماندم  و کامیون و این فکر، که حالا باید چند روز تو این شهر غریب، ویلان و سرگردان بمانم، خدامیداند... فردای آن روز داشتم رختخوابم را روی باربند می بستم، که کامیون عباس میرزا با بار چوب، ترمز کرد. تا آمدم بخودم بیایم، نشست پشت ماشین ما و گفت:"بریم بار بزنیم." به من که هاج وواج مانده بودم گفت:" من خاک پاک رفیقم و خار چشم رقیب. سرت را درد نیاورم. بار زدیم و ماشین ما را تا قزوین برد و خودش به انزلی برگشت. فرداش که آمد، ماشین خودش را تا ساوه برده بود. و به همین روش، دو تا کامیون را به یزد رساند. وقتی من و او با هم به دیدن حسین رفتیم، تا حسین رفت بمن بپره که چرا ماشینا ول کردم،عباس میرزا سیصد تومن کرایه چوب را گذاشت جلویش.                                                                                                                                                                           وقتی به سر خاک رسیدیم، سکوت صبح زلال وادی خاموشان را، فقط صدای آخوند که تلقین می گفت، می لرزاند. روی هم رفته جمعیت قابل توجهی، سر قبر حضور داشتند. فردای آن روز، بعد از مجلس ترحیم مسجد فاطمیه، بارها از افراد مختلف شنیدم، که افسوس می خوردند از اینکه به علت عدم آگاهی نتوانستند در تشییع جنازه کسی که برای همه کس بوده، شرکت کنند. ومن به خاطر آوردم، صدای زنگدارش را که در مراسمات هم ولایتی ها، برای متوفی طلب آمرزش میکرد و از حضور مردم قدردانی... او سرشتی راست داشت و بی شیله پیله، در قلبش، مهری سرشار بود و صداقت از وجناتش می بارید. روحش شاد و بهشتی باد.