مدرسه تعطیل شد و معلمها رفتند و تا شهریور که برمی گشتند، می شد سه ماهی با خیال راحت با قرقره ، تو کوچه های دغ و جاهایی از خیابان که کمتر ریگ داشت، جولان داد و تو حیاط های نیمه کاره داجوال بازی کرد و تو ریگهای بالای خیابان ته و بالا و مُل گیرو و... و  بد بدش شکار گنجشک بود با قلباسنگ.

چیزی از ظهر نگذشته بود که قلباسنگم را به گردنم آویزان کردم و با ژست چقو زنای حرفه ای، هوشنگ را صدا زدم و بیدرنگ خودمونا گذاشتیم تو خیابون دشت... سنگام  داشت تموم می شد که به هوشنگ گفتم:" اینکه نمی افتن، تقصیر قلباسنگه، یعنی تقصیر این لاستیکاشه... اگر دانلُپ بود، آن هم نارنجیش... "هوشنگ با خنده گفت: " شایدم تقصیر گنجشگهاست که خودشونا نمی زنند به سنگت." گفتم اگه قلباسنگ محمد دستم بود، می دیدی. نمی دونی چه قلباسنگی بود. دیروز مادرم یک تومن داد  که بدم به محمد که پنج تا چقو برام بزنه. برای کاکا حسنم می خواست که لاغر و رنجور شده بود. محمد پنج تا سنگ برداشت، سنگاشم مخصوص بود. چقو را می دید، می گفت: برو ورش دار. سه تاشا تو درختای توت میرزا زد و دو تای دیگه هم تو درخت توت سرخ حسین حاج مهدی. باورت نمیشه یکیشم خطا نرفت. در این لحظه صدای گنجشکی که روی درخت اونطرف خیابان نشسته بود مرا وادار به سکوت کرد. رفتم تو ژست محمد و به هوشنگ گفتم: "برو ورش دار" و در حالی که چشم ازش بر نمی داشتم آهسته آهسته به اونطرف خیابان رفتم که ناگهان زیر پام خالی شد و شلپی افتادم  توی جوی آب، همان جایی که سر بند است و با سنگ ساخته شده و پل دارد و نوچنگ. آب ولرم بود و تو اون هوای گرم، مطبوع. هوشنگ چنان قهقهه ای سر داد که نه تنها همه ی چقو های دشت را پراند که چرت ظهرگاه حسن علی را هم که ته دشت داشت تسبیح می گرداند و صلوات می فرستاد، پاره کرد. در دم  پا شدم، اما دست چپم که زیر تنه ام مانده بود به شکل عجیبی از مچ کج شده بود. خودم را از تک و تا نینداختم و با دست راست مچ کج شده ام را راست کردم، درد نداشت اما صدای ضربان قلبم داشت گوشم را کر می کرد به هوشنگ که دیگر نمی خندید گفتم : اگر پل کمی پهن تر بود...

دیگه جای ماندن نبود. من از آفتاب و هوشنگ از سایه در سکوت راه افتادیم. به خانه که رسیدم لباسهایم خشک شده بود، اما می لرزیدم. خوابیدم  و پتویی روی خود کشیدم و باز می لرزیدم  و قادر نبودم لرزش چانه و صدای بر هم خوردن دندانهایم را مهار کنم. مادرم تعجب کرده بود. گفتم:" لباسهایم کمی خیس شده."  دو سه روزی بروز ندادم . دستم پر باد شده بود و درد می کرد. روز سوم بود یا چهارم که دست خواهرم به دستم خورد و جیغم در آمد... کمی بعد روی پله های آسیاب  نشسته بودم و علی اکبر آسیابان توی طشت آب گرم  دستم را که گویا در رفته بود ماساژ می داد و مرا برای اینکه دیر آمده بودم سرزنش می کرد و من در حالیکه اشکی گرم چشم هایم را می سوزاند درد می کشیدم و جیک نمی زدم و به موهایش که نه در آسیاب و نه با باد نزله سفید کرده بود نگاه می کردم. لایه ای از گرد آرد سر و صورت و لباسهایش را پوشانده بود... آسیابان پیر پس از ماساژ فراوان و جا انداختن دستم با درد، آنرا با ضمادی از آرد و زردچوبه و زرده تخم مرغ بست و به گردنم آویخت، همانجایی که قلباسنگ را آویزان کرده بودم.