از خانه که بیرون آمدم با عبدالرحیم سینه به سینه شدم. به حدی عصبانی بود که لبهایش بی صدا می لرزید. سیبک زیر گلو و شاهرگش برجسته تر از همیشه نمود داشت و آنچنان خاموش ودر خروش، که به سلامم  پاسخی نداد. با قدمهای بلند سربالایی نفس گیر خیابان را می پیمود و آنچنان مصمم که نگاه مرا به دنبال خود می کشید. چه اتفاقی می توانست عبدالرحیم را تا این حد بهم بریزد؟! نمی دانم آن موقع چرا توی صورتش دنبال لبهای متبسمش در مجالس عقد کنان می گشتم؟! که صدای قیل و قال گروهی از بچه ها که نزدیک می شدند، مرا به خود آورد. مصطفی بود با عساکرش، هفت – هشت- ده تا  بچه ، جوان و نوجوان، کوچکتر و هم قد خودش. و پر واضح بود که واکنشی غیر متعارف، نا گزیر به لشگر کشی اش کرده است. که دفعه اولش نبود. گفتم : "ها  خیره انشاالله " گفت:" خیر که خیره، می خواهیم جلو شر را بگیریم." در صورتش التهاب بود اما می کوشید بر آن چیره شود. موهایش عرق کرده بود و بیخ گوشها و روی پیشانیش چسپیده بود. مصطفی  وقتی نگاه پرسشگر مرا دید گفت:" مگر خبر نداری ، یک آدم عوضی اومده میخواد وسط خیابون ساختمون کنه." دو –  سه تا از بچه ها  با هم گفتند : "جنگلبانی" مصطفی در حال رفتن ادامه داد:" حالا هم دارن پی می کنند و ما هم میریم پرش کنیم. عبدالرحیم هم  رفت جلوشونا بگیره. و دور شدند. رد پاهایشان روی ریگ های نرم پیدا بود ...  

به دنبال فرصتی بودم که این مطلب را در حرف و نقل بیاورم که شب گذشته عبدالرحیم را در خواب دیدم، میان سال بود با موهای جوگندمی. کت و شلوار طوسی  به تن داشت. به آرامی  روی صندلی در آستانه اطاق نشست. آرامش و سرزندگیش به من این فرصت را داد که ازش بخواهم  برایم مطلبی بگوید تا در سایت چوپانان بنویسم. خندید و گفت:" چرا هیچکس کوره آجر پزی راه نمی اندازد؟  بیدار شدم  و تا صبح با این فکر شگفت انگیز، که این بزرگان در حیات و ممات  برای چوپانان دل می سوزانند، خوابم نبرد... حیف از این مردها که میمیرند.

)  مرحوم عبدالرحیم زاهدی فرزند حاج محمد بزرگ از بزرگان نسل دوم چوپانان )( مرحوم مصطفی مستقیمی فرزندشیخ حاج محمد علی بزرگمردی شجاع از نسل سوم با سری پر شور و شعور )