به دنبال قطعه زمینی جهت ساخت آلونکی برای خود و کفش کنی برای دوستان، بالا و پایین خیابان های چوپانان را گردیدم و خوش قواره ای را پسندیدم. با مختصر پرس و جویی مالکش را شناختم. شیخ بود.

در آن روزگاری که داستان ما در بستر آن روان است . خودروهای حامل محموله های پستی، که روزی کامیون بود و هفته ای وانت و در دیگر روز اتوبوس ودر هفته دو بار از ولایت ما می گذشت، تنها وسیله ی ایاب و ذهاب بود... دم دمای رفتن کامیونی که من مسافرش بودم و در حال حرکت بود و گویا منتظر من، شیخ را سر کوچه اشان دیدم با عبایی خوش رنگ بر دوش. بدنبال احوال پرسی مختصری، شنیدم که گفتم: "جناب مستقیمی من آن قواره زمین هزار متری... را می خواهم اما  در حال حاضر نه پول دارم و نه وقت، اگر عمری باقی بود و بر گشتم  برای خرید خدمت می رسم." شیخ با تبسمی از روی رافت و شفقت اظهار داشت: "خدا بهمرات ، مواظب خودت باش چار و چاره." این آخری را ملتفت نشدم. گذاشتم وقتی نشستم پای معامله ازش بپرسم. از قضا سفرم به ماه نکشید و بر گشتم.

آفتاب هنوز همه جا پهن نشده بود و ده  تازه سر از بالین بر داشته بود که، شال و کلاه کردم به قصد انجام معامله، که کسی در زد . کسی که در قاب چارچوب در ظاهر شد و پاکتی در دست داشت، همسایه امان بود که گفت:" این پاکت را پسین همان روزی که رفتید شیخ حاج مندلی  به من داد که به شما بدهم." داخل پاکت چیزی نبود جز قباله زمین که با خط زیبایی به رشته تحریر در امده بود و در سطری خواندم : فروشنده کل مبلغ را نقدا دریافت کرده است. آنچنان تحت تاثیر بزرگواری و مناعت طبعش قرار گرفتم که نفهمیدم چگونه خود را به منزلشان رسانده پول زمین را پرداخت کردم... و فراموشم شد معنی چار و چار را بپرسم.