اوایل تابستان است خنکای صبح باسرزدن خورشید بلعیده می شود وگرما آغازمیگردد وظهرازگرده ها تسمه می کشد. پسین بتدریج هوا می شکند و غروب با وزش نرمه بادی از غرب، مجال نفس کشیدن می دهد.اگر چه این به قول خودمان شمال ، ریگ هایی را در گوشه چشم ها و زیر دندانهایمان جای می دهد....

پسین یکی از این روزها به قصد کتابخانه از خانه بیرون زدم وداشتم به سکوت آرامش بخش خیابان و کوچه ها می اندیشیدم که صدای نعره کرکننده موتور سیکلتی پر توان نزدیک و دور شد...پیرزنی جلو هشتی خانه اش نشسته بود رتجور و تکیده. وقتی اندیشه اش پرکشید و گذشته های دور را که کما بیش در تاریکی زمان گم شده بود کاوید...پس از طلب آمرزش برای مادر و خاله هایم در حالیکه با بال چارقد ش اشک چشم هایش را پاک می کرد گفت: "ببین چقدر غریبیم"... و من با نم اشکی در چشم وارد کتابخانه شهید قوام زاده شدم. در حال در آوردن کفش هایم بودم که کتاب افسانه ریگ جن روی میز کامپیوتر درست در دیدرس هر آنکس که وارد می شود و کمی آن طرفتر روی پیشخوان، چوپانان نگین کویر، خسته و فرسوده توجهم را جلب کرد. با ولع به کتابها ،عناوین و نویسنده هایش نگاه کردم  و لحظات زیادی پای همان قفسه اول ماندم از هیچکدام نمی توانستم دل بکنم، بغلم را پرکردم  و آمدم پای میزکتابدار که مرد جوانی بود و قبل از اینکه او مرا ببیند و از تعجب شاخ در بیاورد، برگشتم و فقط  سه جلد آنرا برداشتم ، برای سه روزم کافی بود. وقتی از انتخاب کتاب خیالم تاحدی راحت شد، شاید ساعتی را با دیدن دیگر کتاب ها سر کردم و دریافتم که با گنجینه ای از کتاب های نفیس  روبرو هستم ، و دانستم هر کس با هر سلیقه و دانشی می تواند از این کتابخانه بهره کافی ببرد.... به روان زنده یاد شهید قوام زاده درود فرستادم واز کتابخانه بیرون آمدم.   

چوپانان93/4/1