فاطمه خانم سخنگوی جلسه یکریز حرف میزد و تخمه میشکست.کوچه خاکی بود و ذرات گرد و خاک معلق در هوا بخوبی دیده می شد.پسین بود و  نسیم ملایمی می وزید.پاییز تازه از گرد راه رسیده و هنوز عرقش خشک نشده بود. هوا با دشواری داشت از گرمای تابستان خدا حافظی می کرد. پاییز میخواست خودی بنمایاند این بود که آدمها را از پشت بامها به پایین واز زیرزمین ها به بالا کشیده بود.صبح ها لباس گرم  می چسپید ولی ظهرها کلافه می کرد. .اتو مبیلی رسید و ارمغان راهش ذرات گرد و خاک بود که بر سر و رویشان نثار کرد. فاظمه خانم دهانش را باز کرد که حرفی به او بزند که سرفه امانش نداد، یک دهان خاک خورده بود. سرفه اش که تمام شد،با صدایی گرفته که به زور تارهای صوتیش را بکار گرفته بود : ((مرده شورت را ببرند با اون ماشینت مردکه اکپیری خیال می کنه سر می بره، اینها همه اش تقصیر حاج خانمه که به این مردکه با اون زن لکاته اش که معلوم نیست کجا پیداش کرده اطاق اجاره داده.)) و با عصبانیت یک مشت تخمه ریخت توی دهانش.

 

فاطمه خانم زن مسن،گوشتالود و فربه ای بود و بیش از 55سال عمر داشت ولی  هزار بار مندلو نوه اش را کفن می کرد و خدا بیامرز شوهرش را گور به گور که چهل و نه سالمه. در تخمه شکستن مهارت عجیبی داشت،بدون آنکه دستهایش دخالتی داشته باشند یکریز میشکست،همیشه یک مشت پوست تخمه از لبهایش آویزان بود وزنجیر واراز روی سینه  به دامنش می ریخت. عفت خانم در جای همیشگیش بغل دست فاظمه خانم نشسته بود و بچه اش را شیر میداد و از تخمه شکستن هم غافل نمی شد، می شد گفت سوپر زن محله بود،دو تا بچه ی تخس تو کوچه ول داده بود به جان مردم که هر آتشی می خواستند می سوزاندند و بنی بشری هم  جرات اعتراض نداشت خدا بداد کسی برسد که با عفت خانم بخواهد قاشق پسا کند، پاشنه ی دهانش را که می کشید هیچ چیز جلو دارش نبود اشنونش به رخت همه ی اهل محل رفته بود بجز حاج خانم که آن هم ...

 

تابستان پارسال، عباسو پسر بزرگ عفت خانم رفته بود خانه ی حاج خانم و گویا سینی مسی پیرزن را برداشته بود که قرقره بازی کند،حاج خانم وقتی اعتراض میکند، خدا روز بد بهتان ندهد خیال می کردی آسمان به زمین آمده حاج خانم بیچاره را از خاک کوچه پست ترش کرده بود تهمتی نبود که به او نزنذ  مولی نبود که برای پیرزن حاجی نتراشد.(( یک زن نجیب که این حرفها را بلد نیست پس بیخود نبود که پارسال مردم حرف هایی میزدند))  این جملات برای لحظه ای از ذهن حاج خانم گذشت.

 

این زن ترسناک به هر کجا پای می گذاشت مردم از ترس، او را در صدر مجلس می نشاندند.در کوچه و خیابان از ترس تهمت و تورا که همه رقم در آستین داشت از او فرار می کردند.یک شوهر شیره ای هم داشت که به تنها چیزی که فکر میکرد منقل و نگاریش بود.بیچاره نای حرف زدن نداشت اگر هم داشت جراتش را نداشت.نه کلاهش پشمی داشت و نه آن صورت زرد و نحیفش.

 

عفت خانم همسایه دیوار بدیوار فاطمه خانم مشتری پر و پا قرص جلسه بود، قدی متوسط داشت و لاغر اندام بود چهل و پنج ساله بود اما بیشتر نشان می داد.سبزه میزد و در چهره اش زندگی سختی را که گذرانده بود دیده میشد پسین که می شد می آمد در خانه ی فاطمه خانم، او را صدا میزد و تا چشمها یشان همدیگر را میدید می نشستند و حرف می زدند در باره چی و کی، فرقی نمی کرد یک وصله از این می کندند و به آن می چسپاندند و یکی از آن به این. خودشان می بریدند و خودشان هم می دوختند. وقتی در سیلاب پر گویی قرار می گرفتند فرصت تفکر نداشتند.حاج خانم هم که بیوه پیر و تنهایی بود بیشتر روز ها می آمد فقط یک هفته نیامد آنهم موقعی بود که با عفت خانم حرفشان شده بود.

 

عصمت خانم مستاجر حاج خانم ،جوان ترین و در عین حال جدیدترین عضو گروه بود، گاه گداری یک نوک پا می آمد و زود میرفت از ترس بود که می آمد عزت و احترامشان می کرد تا مبادا وصله نا جوری بهش بچسبانند.

 

فاطمه خانم بعد از اینکه با پشت دست دهانش را از پوست تخمه پاک کرد نوه اش مندلو را که با بچه های عفت خانم  روی ماسه های همسایه روبرویی که دیروز آورده بودند تا کف حیاطشان را فرش کنند بازی می کرد صدا زد و گفت:((مندل برو ننه یک لیوان آب بیار  که دارم از تشنگی هلاک میشم.)) مندلو که سرش ببازی گرم بود نشنید،اگر هم شنید به روی خود نیاورد،که فاطمه خانم عصبانی شد و غضبناک داد کشید: ((تخم جن مگه با تو نیستم؟)) نگاهی بر گشت و آنها را تماشا کرد. در این حیص و بیص عصمت خانم از راه رسید سلام کردونشست. مندلو پرید تو خانه،

 

 عفت خانم پشت چشم نازک کرد و گفت: ((این نره خر دیگه کی بود؟)) و به طرفی نگاه کرد.عصمت خانم که فکر می کرد از او سوال شده: ((پسر همسایه جدیده که تازه خونه ی حاج حسن اینا را خریدن.))عفت خانم نگاه معنی داری به فاطمه خانم کرد و پوزخندی زد که عصمت خانم آنرا ندید ولی حاج خانم دید.

 

حاج خانم: ((راستی عصمت خانم شوهرت خیلی وقته اومده، کجا بودی؟))

-((رفته بودم خیابون)) ودر حالیکه یک مشت تخمه بر میداشت بلند شد و رفت.

 

فاطمه خانم آب را یک نفس سر کشید و سلام بر لب تشنه حسین (ع) و لیوان نیکلی را پرت کرد تو راهرو خانه اش خنده ای کرد و یک جفت دندان های طلاییش را نشان داد:((خوش بحالتون حاج خانم همسایه جدیدتون جند تا از این پسرا ...))که عفت خانم تو حرفش پرید:((چرا خوش بحال حاج خانم بگو خوش بحال عصمت خانم، ندیدی چه سورمه ای کشیده بود، عجب،چشممون روشن، مثل اینکه تو محل خبر مبرایی هست و ما بی خبریم.))

 

حاج خانم در حالی که حیرت در نگاهش موج میزد:((ما که به حق خدا چیزی ازشون ندیدیم آدم باید بمیره.))

 

عفت خانم با تبسم معنی داری که گوشه لبش ماسیده بود:((داری چی میگی زن مگه میان پهلوی تو اصلا زنی که میاد صیغه یک مرد زن دار میشه، هوو میشه معلومه از چه قماشیه.))

 

فاطمه خانم: ((اصلا تو بیخود داری برا اینا جا نماز آب میکشی، اون مردکه شوهرش کلاه قرمساقی سر گذاشته تو دیگه چرا؟))

 

حاج خانم بی حوصله گفت: ((من چه تقصیری دارم آمدن و گفتن ما زن و شوهریم، منم دو تا اطاق بهشون دادم .خوبن برا خودشونن بدم هستن برا خودشونن هر کسی را تو قبر خودش میخوابونن منکه کاری به کارشون ندارم تازه ما که چیزی ازشون ندیدیم پیغمبر دید را ندید کرد اونوقت ما....))

 

عفت خانم امان نداد که حرفش را تمام کند:((خوبه دیگه خوبه دیگه زنکه ی حاجی، من اگه جای تو بودم همین امشب میرفتم جل و پلاسشون را می ریختم تو کوچه، معنی نداره آدم یه همچین چیزایی را تو خونش راه بده  زبونم لال پس فردا برا خودت هم حرف در میآرن که حاج خانم آخر پیری...))

 

-((لاالاالا الله منم شنیدم صیغه ایه ولی صیغه که عیب نیست دستور پیغمبر و امامه زن جوون اگه بیوه شد که نباد تا قیام قیامت بنشینه.تازه این بیچاره ها دارن ماهی دویست و پنجاه تومن بمن اجاره میدن خرجم در میاد.))

 

فاطمه خانم پرید تو حرفش:((ای بابا تو هم ، مستاجر که قحط نیست این خر نه یه خر دیگه.))

 

حاج خانم که هنوز از دعوای پارسال دلش صاف نشده بود رو به عفت خانم:((پارسالم تو باعث شدی که اون مرد بیچاره را با اون خفت از خونه بیرونش کنیم.پهلو رییس شهردار قسم خورد که اونها مهموناش پسر برادرش بوده با زنش که اومده بودن دیدناش اونوقت شماها چه کولی بازی در آوردید و با چه آب و تابی که یارو  زن اونطوری برده خونه، بعدشم که همتون رفتید بدست و پاش افتادید تا شکایتش را پس بگیره .اصلا تو نمیتونی ببینی من این دویست و پنجاه تومن را بگیرم تازه لاالاالاالله آدم چی بگه خودشا نمی بینه که مردم...))

 

فاطمه خانم داد کشید: ((خوبه دیگه خوبه دیگه هم بذار هم بذار  هر گهی که مردم خوردن که نباد آدم بخوره زنکه حاجی پات لب گوره خجالت نمی کشی؟)) و پس از لحظه ای سکوت کمی آرام تر ادامه داد:((خدا که دهن و دندونا  برا جویدن نیافریده، حرف را باید مز مزه کرد و زد، خدا پدر بیامرز. ))

 

تخم چشم های عفت خانم از خشم هرکدام به درشتی یک تخم مرغ شده بود، لبهایش بگونه ی محسوسی می لرزید،رگهای گردن و شقیقه اش برجسته شده  بودند، مثل عقابی که طعمه اش را بچنگ آورده باشد به حاج خانم نگاه کرد، و حاج خانم مثل گنجشکی که سحر افعی شده باشد ترسید، فاطمه خانم هم ترسید ولی دیگر کار از کار گذشته بود عفت خانم مثل بمب منفجر شد:((اصلا همون حرف را هم تو ولو کردی، تو بمن تهمت زدی به کمرت بزنه اون حجی که رفتی،زنکه نا مسلمون دروغگو، تو اصلا اونکاره ای خیال میکنی نمیدونم از کجا ها بیرونت کردن.)) حاج خانم مثل بادکنکی که بادش را خالی کنند وارفت رنگش پرید زرد شد سیاه شد رنگ ور میداشت و میگذاشت،گونه هایش از شرم گر گرفته بود. بچه ی عفت خانم که در دامان مادرش خواب رفته بود هراسان بیدار شد و گریه می کردعباسو، مندلو و ممدو دست از بازی کشیده به بازی بزرگترها خیره شده بودند که با قبل فرق کرده بود.بچه ی عفت خانم جیغ میکشید و به عصبانیت مادرش که یک بند ناسزا می گفت می افزود. عباسو که اینجور مواقع بکمک مادرش می آمد، دل پری هم از حاج خانم داشت، پاره آجری حواله سر حاج خانم کرد که به هدف اصابت کرد و خون فوران زد و سر و صورتش را رنگین کرد و اینگونه غائله ختم و جلسه پایان پذیرفت، و سکوت برای لحطه ای حاکم شد، حتی بچه عفت خانم هم  ساکت شد  ای ور پریده تنها کلمه ای بود که عفت خانم گفت.

 

عصمت خانم که با شنیدن سر وصدا از خانه بیرون آمده بود،حاج خانم را به خانه برد و بعد به درمانگاه، گویا چند بخیه خورده بود.

 

صبح روز بعد اثاثیه عصمت خانم بود که بار میشد.پسین آن روز هم اثاثیه حاج خانم. از آن روز به بعد دیگر هیچکس حاج خانم را ندید. بعد ها گفته شد ،شیراز پهلوی دخترش رفته. جلسات سر گذر بدون وقفه برقرار بود ولی رونقی نداشت تا اینکه نصرت خانم خواهر عفت خانم با خرید خانه حاج خانم  به جمع آنان پیوست و جلسات رونق از دست رفته خود را باز یافت. پایان 

 مهدی افضل