چیزی به عید نمانده بود. همه ی بچه ها توی کلاس ها مشغول نوشتن مشق عید بودند و من هم. که عباس آهسته در  گوشم گفت :"همه معلم ها رفتند و مدرسه افتاده دست مبصرها، بزن بریم خونه." گفتم : "علی ملاچی؟ اگر دو به دستش بیفته کمتر از علی هنری نیست." گفت :" من که رفتم." و کتاب و دفترش  را زیر پیراهنش قایم کرد و به مبصر  گفت: "میرم آب بخورم" و رفت. یک صفحه دیگه نوشتم و منهم کاری را کردم که عباس کرد و از مدرسه زدم بیرون. خونه که رسیدم یکراست رفتم سراغ دوچرخه ام و با خود گفتم حالا که معلم ها نیستند دلی از عزا در بیارم. که بوی  نا آشنایی بمشامم خورد و دیدم وسایل مطبخ  گوشه حیاط تلنبار شده. در مطبخ بسته بود و من از گیر در شبحی را  دیدم که با مهارت ، تاسی را پراز گِل سبزی می کند و به سقف و دیوارها می پاشد و با هر پاششی سیاهی دوده ها را می  پوشاند که نا گهان  پشفته اش  به صورتم ریخت. برگشتم، مادر را دیدم که با نگاهی پرسشگر بمن خیره شده بود، گفت:" مزدت گیرت اومد؟ حالا برو پای بشکه صورتت را بشور . به این زودی تعطیل شدید؟" گفتم : " همه ی معلمها رفتند." و با دوچرخه زدم بیرون. وقتی بخانه برگشتم چیزی به غروب نمانده  بود. آفتاب کم کم داشت خودش را به لب بام    می کشید ودست و پایش را جمع می کرد، که در مطبخ باز شد و شخصی سرا پا پوشیده و مملو از گِل سبزی بیرون آمد.  وقتی کم کم لباس کارش  را بیرون آورد او را شناختم. ظریفی بود میان سال و کمی چاق. صورتش گل انداخته بود و چشم  هایش طوق، یک قبضه موی سیاه و سفید از زیر چارقدش بیرون زده بود و لبخندی چشم هایش را روشن می ساخت. در  آستانه درمطبخ نشست و در حالیکه مشغول نوشیدن چای بود با نگاه از بالای نعلبکی از من خواست نزدش به روم.  مهرش گل کرده بود و من باید فرار می کردم و کردم.  اگر چه، خوش صحبت بود و من  نقل هایش را  دوست داشتم، ولی میدانستم   اگر به  چنگش بیفتم لپ هایم  را می کشد و بعدش مادر جیغ سرش می کشد و می گوید: " دوستی دوستی می کند پوستی."