بعد از ظهر، تقریبا پسین بود که به بهانه دل و بی هیچ مقصدی از خانه بیرون زدم. با یک نگاه به بالا و پایین خیابان، پیدا بود که پرنده پر نمی زند. نسیم ملایمی هوا  را که به داغی هرم تنور بود جا بجا میکرد و سکوت را هر از گاهی صدای اتومبیلی که از اطراف می گذشت می شکست. نمیدانم چرا بالا را برای رفتن انتخاب کردم . به چند قدمی بانک که رسیدم، ناگهان سایه ای تکان خورد، درست زیر خود پرداز، و شنیدم که گفتم: چاکر آقا رضا هم هستیم و دیدم که شتابزده برخاست و بی آنکه حرفی بزند عرض خیابان را طی کرد و در را پشت سر خود بست، در حالیکه پهنای صورتش پراز اشک بود... دیروز که او را دیدم بشکن میزد و میگفت:" ما که خوشیم... من اینجا هستم  و هیچ جا نمیرم..."  داشتم باور می کردم که مرگ مادرش را فراموش کرده... از اینکه  خلوتش را بهم  زده بودم تاسف خوردم ... دمغ  به پایین سرازیر شدم  و به افکار زیادی مجال جولان دادم... روی پل سرکوچه مسجد نشستم  و پاهایم را داخل آب فرو بردم. هنوز خیلی مانده بود که مسجدیها برای نماز بیایند. در زلال آب، به سنگ ریزه های ته آب نگاه میکردم و حرکت روان ، نرم و لغزنده آب را در بسترش می دیدم و به حافظ و گذر عمرش و سهراب و... می اندیشیدم، که سایه ای را در نزدیکی خود دیدم. خالو بود. تر و تمیز و نو نوار، ریشش را دو تیغه زده بود و موهایش از تمیزی برق می زد. بر و بر مرا نگاه می کرد و آهنگ حزن آوری را زمزمه. سلامش کردم. گفت: "سلام حاجی" بارها هوس کرده بودم کنارش بنشینم و باهاش حرف بزنم. و امروز غنیمت بود و نباید از دستش بدهم. گفتم: " بیا جلو تر محمد آقا، اینجا  بنشین و یک حالی بما بده..." با صدا خندید. اما نه جلو تر آمد و نه نشست. ( خالو ذاتا ساکت است تا پر حرف و شلوغ، با معصومیتی خاص در چهره) نمی دانم چه شد؟ شاید شیطنتی در درونم بیدار شده بود که گفتم: "مبارک باشه خالو چه نو نوار شدی ، نکنه خبریه ، ها ، ای ناقلا ، حالا کو تا ماه رمضون تموم بشه که تو بخوای دوماد بشی" بلند بلند خندید آن چنان که اشک در چشمانش حلقه زد... و لحظه ای بعد توهم رفت... و رفت... این بار تلخی تاسف را در دهانم چشیدم.